تبليغاتX
غروب بارانی - 51- گذشت زمان
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
 

 

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم

تو نبودی، باران بود

رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم:

- تو ندیدیش ...؟!

و چیزی، صدایی ...

صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،

گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنیم!

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم،

دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید.

گفتم: شوخی کردم به خدا!

می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران

فقط خیسِ گریه شود،

ورنه کدام چشم

کدام بوسه

کدام گفت‌وگو ...؟!

من هرگز هیچ میلی

به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام...!

 

 

یه مدتی هست که وقت کم میارم

حساب زمان از دستم در رفته

هنوز به هیچ کارم نرسیدم ، که شب میشه!!!!!!!!!

هنوز پلک های چشمام روی هم آروم نگرفتند که صدای Alarm clock  موبایلم بلند میشه.

هیچ موقع زمان به این سرعت برام در حرکت نبود.

الانم که دارم می نویسم صدای عقربه های ساعت زمان توی مغزم تیک تاک میکنه

منم خیلی ازش عقب هستم

اگه یه خورده این زمان یواشتر حرکت کنه من بهش میرسم

نمی دونم از کدوم کارم بزنم تا به اون یکی کارم برسم.

همش توی این دودلی هستم و اخر هم به هیچ کدوم از کارام نمی رسم.

 

 

 

  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::