
از تو مهربان تر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیشرویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد بی آنکه سرزنشم کند؟
مهربانم!
مرا به خاطر همه نامه هایی که برایت ننوشتم... ببخش
مرا به خاطر همه آوازهایی که برای تو نخواندم... ببخش
مرا به خاطر پنهان کردن حرفهای دلم که به تو نگفته ام... ببخش
نازنینم!
صدایم را ببخش ؛ لبهایم را ببخش ؛ اشکهایم را ببخش
از تو راز نگهدار تر کیست؟؟؟ ؛ که سر گذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم ؛
از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟
برایش صادقانه مینویسم
برای آنکه باید باشد و نیست
+ پ . ن +
وقتی احساس میکنی قلب وفاداری بخاطرت اشک می ریزد ، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که تنش بوي گلهاي سرخ را ميدهد،
به او که با جادوي کلامش زيباترين لغات را شناختم،
به او که لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ است،
به او که نگاهش به گرمييه آفتاب و لبانش به
سرخيه شقايق و دلش به زلالييه باران است،
به او که براي من مينويسد،
مينويسد از باران، از شبنم، از گرماي عشق و ...
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم ،
به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده،
به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد،
و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد.
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که صداي پايش را ميشنوم،
به او که لحن کلامش را ميشناسم،
به او که عمق نگاهش را ميفهمم،
به او که .....
من مي روم اما به او بگوييد دوستش دارم،
به او که گل هميشه بهارمن است،
به او که قشنگترين بهانه براي بودن من است
وبه او که عشق جاودانه من است......
به او که نگاهش مظهر زيباييست......

چگونه می توانم تورا با کوله باری از رویا...
کوله باری از رویاهای نیمه تمام تنها بگذارم؟
چگونه می شود که بتوانم بنویسم از تو،
از رویاهای ناتمام در حالی که تو آنجا نباشی؟
پس بیا با من باش... که بی تو رویاهایم معنایی ندارد.

![]()
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت که بماند یکجا
به کجا؟
معلومست ، بدر خانه ی تو
دل من عادت داشت که بماند آنجا
پشت یک پرده ی توری
که تو هر روز
آن را به کناری بزنی
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه ی یک باغچه بود
که تو هر روز به آن مینگری
راستی دل من را دیدی؟

تمام روزهایم " شنبه " بود
تا تو آمدی
شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، ....
و بعد از رفتن تو
فقط " شنبه " ماند.
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "
پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط.
من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس.
می نویسم، و فضا.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک.
یک نفر دلتنگ است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی : یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
سهراب

هر واقعه، ابتدا به صورت یک رویاست.
هرگز به بن بست نخواهم رسید،
چون یا راهی خواهم یافت،
یا راهی خواهم ساخت ....

تا رسیدن به خدا یک قدم بیشتر راه نیست
باید یک قدم روی هوای نفس پا گذاشت
قدم بعدی پیش خداییم

روی قبرم بنویسد مسافر بودست
بنویسید که یک مرغ مهاجر بودست
بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست
او درین معبر پرحادثه عابر بودست
صفت شاعر اگر همدلی و هم دردیست
در رثایم بنویسید که شاعر بودست
بنویسید اگر شعری از او مانده بجای
زنی از طایفه ی شعر معاصر بودست
غزل هجرت من را همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مهاجر بودست.
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "

پ . ن
سهره (تکه ای از سرنوشت ) رفت پیش خدا

میخواستم چشمهای ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفتم:
- تو ندیدیش ...؟!
و چیزی، صدایی ...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت: نامش را بگو تا جستوجو کنیم!
نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بیهوا، هوای تو کردم،
دیدم دارد ترانهای به یادم میآید.
گفتم: شوخی کردم به خدا!
میخواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود،
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفتوگو ...؟!
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بیرویا نداشتهام...!

یه مدتی هست که وقت کم میارم
حساب زمان از دستم در رفته
هنوز به هیچ کارم نرسیدم ، که شب میشه!!!!!!!!!
هنوز پلک های چشمام روی هم آروم نگرفتند که صدای Alarm clock موبایلم بلند میشه.
هیچ موقع زمان به این سرعت برام در حرکت نبود.
الانم که دارم می نویسم صدای عقربه های ساعت زمان توی مغزم تیک تاک میکنه
منم خیلی ازش عقب هستم
اگه یه خورده این زمان یواشتر حرکت کنه من بهش میرسم
نمی دونم از کدوم کارم بزنم تا به اون یکی کارم برسم.
همش توی این دودلی هستم و اخر هم به هیچ کدوم از کارام نمی رسم.
آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای باران ...
قطره های باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن باران ...
از عشق لبریز کن باران ...
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...

یک سال از روزی که اولین مطلب وبلاگم رو نوشتم گذشت
۵۰ پست ، ۱۰۷۰ نظر ، ۵۵۵۷ بازید
راستش الان که فکر می کنم پشیمونم که چرا وبلاگ زدم
البته وبلاگمو دوست دارم . و همه مطالبشو با علاقه نوشتم یا انتخاب کردم.
ولی خوب کمتر به اون هدفی که از ایجاد این بلاگ داشتم رسیدم.
ولی بازم دوست دارم بنویسم و مطلب بزارم .
بعد یک سال یک نگاه کلی به وبلاگم انداختم.
خاطرات زیادی برام زنده شد . خاطراتی که اکثرش شیرینه.
پست هایی که گذاشتم . همش خاطره هستش . خاطراتی که تا اخر عمر به یادم می مونه.
به رسم ادب
از همه کسانی که در طول این مدت به وبلاگم لطف داشتند تشکر می کنم.
پ.ن
الان داره اینجا بارون میاد
همون بارونی که خیلی دوسش دارم
و سال دوم وبلاگ غروب بارانی رو در یک غروب بارانی آغاز می کنم.

گفتم بهار
خنده زدو گفت: ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده
گفت: اینجا پرنده نیست
یک گل که باز کند لب به خنده نیست
گفتم درون چشم تو دیگر....
گفت: آن ناب باده های مستی دهنده نیست
اینجا بجز سکوت ،
سکوتی گزنده نیست.
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "
![]()
پ.ن:
تقویم جدید که به دست آدم میرسه اول میره اون صفحه ای رو نگاه می کنه که براش مهمتره.
تقویم سال ۸۸ که به دستتون رسید ، اولین صفحه ای رو که نگاه کردید کدوم روز بود؟

امسال نيز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار ؟
از پشت شیشه های کدر مات مانده ام
کاین باغ رنگ، کار خزان است یا بهار ؟
حتی تورا از حافظه گل گرفته اند
ای مثل من غریب در این روزها ، بهار!
دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار
گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند
رقصی در این میانه بماناد تا بهار
"محمد علي بهمني"

دیروز اگر سوخت اي دوست،غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ،بوي بهار من و تو
آنجا درآن برزخ سرد،در كوچه هاي غم ودرد
غیر از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟؟؟
ديروز در غربت باغ،من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت،آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت،با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا،در انتظار من و تو
اين فصل،فصل من و توست،فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك ،بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز.اگر جان سپرديم
در باغ ميماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدوارم،بي تابم و بي قرارم
من ميروم سوي دريا،جاي قرار من و تو
"سلمان هراتی"
پ . ن:
سالی همراه با شادی و موفقیت براتون آروز می کنم.
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي،
اي باغبان هستي من،
وقت روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
وقت پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
وقت بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.
وقت اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
وقت تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
وقت ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

شاید تعجب کرده باشید که چرا این موقع از مادر گفتم.
واقعا خوده شما همین الان به یاد زحمات و مهربونی های مادرتون بودید؟
به یاد این بودید که الان هم میشه از مادراتون تشکر کنید؟
هفته پیش به وبلاگی سر زدم که در وصف مادر یه پست گذاشته بود. اول تعجب کردم و لبخند زدم و براش نوشتم که الان چه وقت پست گذاشتن در مورد مادر بود.
از وبلاگش خارج شدم. ولی برگشتم و دوباره پستشو خوندم. و با خودم گفتن واقعا بی معرفتی هستش که، مقام و بزرگی مادر رو فقط و فقط توی ایام روز مادر یادمون باشه.
فقط اون موقع باشه که یادممون بیاد یه پست در مورد مادر بزاریم و یا یه هدیه براش بخریم .
زمانیکه ما ناخودآگاه مهربونی های مادرامونو فراموش کردیم، مادرا همیشه نگران سلامتی، کار ، درس، خانواده و همه زندگی ما هستن.
واسه مادرا زمان و مکان واسه محبت کردن وجود نداره.
ولی ما بچه ها گاهی یادمون میره که .......
جمله یکی از دوستام از یادم نمیره. توی همین هفته بود که می گفت:
"هر روز صبح برید دست ماداتونو ببوسید بعد برید سرکارتون"
به نظرم هر کای انجام بدیم نمی تونیم محبت های مادر رو جبران کنیم. ما همیشه بدهکار مادرامون هستیم.

خدایا.....
ببخش اگر همیشه روی بوم زندگی با رنگ های سیاه و خاکستری نقاشی کشیده ام.
ببخش اگر در آفتابی ترین روزهای عمرم،خورشید را نادیده گرفتم.
و روی تمام خاطره های قشنگم خط قرمز کشیدم.
ببخش اگر با دیدن ستاره باران آسمان، عاشق نشدم و سبد سبد ستاره نچیدم.
ببخش اگر لابه لای صفحه های زمستانی تقویم زندگی ام گم شدم و به بهار نرسیدم.
ببخش اگر در گذر از پیچ و خم های زندگی، همیشه به بن بست رسیدم.
و فراموش کردم که راه آسمان ، همیشه باز است.
خدایا....
ببخش که ناسپاسی کردم.
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "
**********************************
یکی از بچه ها حالش خوب نیست.
برای سلامتیش دعا کنید. دعا کنید حالش خوب خوب بشه.
فقط همین.

عاشق شله زرد نذری هستم.
هر موقع این ایام که میشه (ایام رحلت پیامبر (ص) و امام حسن مجتبی (ع)) بازار پختن شله زرد توی محله ما داغ داغ میشه.
منم که شله زرد خیلی دوست دارم منتظر می مونم تا ببینیم کی واسمون شله زرد میارن.
هر سال هم سه چهارتا کاسه واسمون میارن.
اینقدر دوست دارم که خاله م از یه شهر دیگه واسم شله زرد نگه میداره تا هر وقت اومدن خونمون بهم بده.
بیشتر شله زرد رو واسه شیرینیش دوست دارم .

اینم آخرین شله زردی که توی ایام اربعین از دست برادرزاده م گرفتم.
مامانم میگه اینقدر شله زرد نخور .واست خوب نیست . برا همین واسم درست نمی کنه. عوضش شله زردایی که خونشون میاد رو میدش به من.
پ.ن:
ایام رحلت پیامبر اسلام (ص) ، شهادت امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا(ع) رو به همه تسلیت می گم.
دلم واسه زیارت حرم امام رضا (ع) تنگ شده .
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)
مقصر کیه؟
دزدی از مسجد!!!!!!!!
باورتون میشه؟
چند هفته پیش گوشی تلفن همراه یکی از بچه ها رو موقع خوندن نماز دزدیدن . این موضوع با اما و اگر و شاید و ایشالله تموم شد
اما هفته پیش بازم توی مسجد محله مون دزدی شد
توی مسجد ما یه کمد خیلی کوچیکه که توش چند تا ماژیک و خودکار و کاغذ و سررسید و تا هفته پیش مبلغ 000/100 تومن پول نقد بود که خرج کارای فرهنگی – مذهبی میکردم
کلیدشم فقط دست خودمه.
اما یه شب یه بنده خدایی با پیچ گشتی قفل کمدو میشکنه و پول بی زبونه می دزده .
مسجدی که باید امن ترین جای زمین باشه شده عرصه هنرنمایی بعضی ها.
جالب اینکه پیچ گشتی که باهاش قفل رو شکندند ماله مسجد بوده . و الان اون پیچ گشتی هم نیست.
پوله که پرید ولی مقصر این ماجرا کیه؟
یکی میگه مقصر منم !!!!
میگن مگه اینجا جای پول بود؟
خوب چه جایی امن تر از اینجا؟ من از کجا می دونستم به خانه خدا هم رحم نمی کنن
یکی میگه مقصر خادم مسجده!!!
اخه خادم مسجد شبا میره خونه خودش و مسجد بدون سرایداره .
منم به روحانی مسجد گفتم که مقصر تویی!!
گفت چرا؟
گفتم اگه تو بالای منبر جوونای مسجد رو درست و حسابی هدایت می کردی الان اصلاح می شدند و دزدی نمی کردن.
خلاصه دزده داره با پولا حالشو می کنه و ما دنبال مقصریم....

پ . ن:
درب مسجد
روزی دزدی درب خانه ی ملانصرالدین را دزدید. ملارفت درب مسجد را کند و به خانه آورد. گفتند چرا این کار را کردی؟ گفت: درب خانه ی مرا دزدی برده که خداوند او را می شناسد. به من معرفی اش کند تا درب خانه اش را پس بدهم.

یادمه قبلا از روی بی پستی ، پست های عجیب غریبی می نوشتم
ولی الان همینکارم هم نمی تونم بکنم
واسه همین فقط می ام کپی پیس می کنم
این مطلب زیری هم به قول یکی از خوانندگان وبلاگ فقط کپی پیس هستش
فقط خوشم اومد و گذاشتم اینجا.
حالا بخونین شاید شما هم خوشتون بیاد:
"دلم گرفته از عالم و آدم ! از دنیا و روزگاره و هرچه دروست
دلم گرفته از خودم ، از تو ، از او از همه کس و همه چیز
دلم گرفته از دنیایی که توش صداقت بی بها شده ، محبت بی ارزش شده ، آدما برای هم و شخصیت هم ارزشی قایل نیستن ، ارزشا ضد ارزش شده ، دلم گرفته از دنیایی که دیگه کسی برای دوستی ارزشی قایل نیست . دلم گرفته از بی اعتمادی ها و بی وفایی ها .
دلم گرفته ازین که آدما و درداشون با هم غریبه ان ، از اینکه برای خواست خودمون از رو خودخواهی و گاهی حسادت به راحتی همدیگرو زیر سوال میبریم ، تمسخر میکنیم ، خورد میکنیم رو سر هم پا میذاریم که خودمونو بالا بکشیم
شاید اینارو تو دنیای حقیقی درک کنم ولی تو دنیای مجازی سخته درکش
دلم از دنیای مجازی و حقیقی هر دو گرفته رفیق
چرا اینجاییم ؟ چرا مینویسیم؟ برای کی مینویسیم؟ کدوممون چیزی عایدمون میشه از نوشته هامون؟ پس اینجاییم چون میخواییم باشیم ولی به چه قیمتی؟ چرا ارزشها رو ضد ارزش میکنیم؟ چرا برای فرار از روزمرگی همدیگرو زیر سوال میبریم ، تمسخر میکنیم از اعتماد هم سواستفاده میکنیم میرنجونیم و .. و.. و… چرا این همه مهمه که چقدر بازدید کننده داریم و کیا بازدید کننده هامونن؟ و برای ازدیاد این همه آمار وارقام خیلی چیزا رو زیر پا میذاریم؟ به کدوممون مدال و جایزه دادن به خاطر خزعبلاتمون؟؟( جسارت به کسی نشه خودم رو عرض میکنم ) اگه واقعا جایزه ای هست بگید من هم برم تو ماراتون وبلاگ نویسی شرکت کنم خوب !
چرا آدما و حساشون بی ارزش شدن برامون !
چرا هر روز دلخوری و حرف و بحث و جدل داریم
چرا همدیگرو میرنجونیم خواسته یا نا خواسته
مگه تو این دنیای واقعی لا مصب کم درد داریم
چرا این روزا با هر کی حرف میزنم گله داره ، غصه داره ،
که جایی که یه روزی تسکین درداش بوده شده مایه عذابش
ما داریم چه میکنیم با روح و تفکر همدیگه
من اگه اینجام خواستم که باشم که کنار توی نوعی باشم که کنار اوی نوعی باشم ، که دست به دست هم بسازیم دنیایی رو که ارزش هاش ازبین رفته که هر روز به خودم بگم که کجام و چرا اینجام
دلگیرم رفیق دلگیرم از خودم از تو و از او که هر روز باعث میشیم یکی دیگه از جمعمون بره ! یکی دیگه برنحه ، یکی دیگه گلایه کنه ! یکی دیگه اونقدر برنجه که بگه دلش میخواد از این دنیا هم خودشو حذف کنه و بره تو گوشه عزلتش بشینه و فقط بخونه اما اگه نمیره دلایل خودشو داره !
ما که دنیای واقعیمون رو خودمون نساختیم
چرا اینجاروکه میتونیم نسازیم؟
اونقدر دلگیرم که دلم میخواد دیگه هرگز ننویسم ! دیگه نباشم اما میدونم نمیخوام خودمو از اینجا حذف کنم که نه جراتش رو دارم و تحملش رو که اگه میتونستم خودم رو اول از دنیای واقعی حذف میکردم.
اما دلگیرم رفیق ، گلایه دارم ، درد دارم دردیست در سینه درمان کجاست؟
برای هم مهم باشیم ، برای هم ارزش قایل شیم ، اگه درمون نیستیم زخم نزینم ، نمک رو زخم نپاشیم به خدا نمیخوام سخنرانی کنم اینجا ولی فقط یاد خوبه که میمونه از همه !
حساب حرفا و کارامونو داشته باشیم که دلی رو نشکونیم که دل شکستن هنر نیست .
خط میشکم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار !
پ .ن :این پست نه مخاطب خاص داره نه قصدم جسارت به کسی بوده و هست ! و نه حتی موضوعی تازست فقط دردی بود مدت ها نشسته رو سینه ! بغضی که تو گلو گیر کرده بود و جز با نوشتن تمومی نداشت انگار . درد دل تنهایی های یک غریب بود و بس . تلنگری به خودم که قدر لحظاتمو بدونم و بهترین استفاده رو ببرم از با هم بودن ها و دوستی ها تا فردا افسوس نخورم
پی نوشت خودم :
راستش پی نوشتم نم یاد .
از روی بی پستی قراره دوباره دفعه بعد گیر بدم به درخت سیبمون
نترسید . خیالتون راحت . دیگه شکوفه نداده.

زمستان است ....
دوباره سردترین کوچه مال من شده است
و اینکه از تو بگویم سوال من شده است
بخواب دیده دلم که نگاه مخملی ات
بهار خاطره های زلال من شده است
محال نیست پریدن در این شب تنها
که خاطره های تو ، بال من شده است
چه روزگار غریبی است بی تبسم تو
نگاه پنجره هم بی خیال من شده است.

از که می گویی حکایت؟
شهر دل خالیست ، خاموشست
برکه آرامست و غمگین
شهرزاد قصه گو ، تنهاست
نغمه های آشنایی مُرده بر لب های کوچه
نه صدایی ، نه دگر آوای گرم آشنایی
بر خیابان های ساکت
مانده تنها ردپایی
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "

من هم می میرم
اما نه مثل غلامعلی
که از درخت به زیر افتاد
پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند
وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند
چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟
من هم می میرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زایمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسی جاجیم می بافد؟
من هم می میرم
اما نه مثل حیدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟
من هم می میرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگی
پس مادرش کتری پر سیاوشان را
در رودخانه شست
چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟
من هم می میرم
اما نه مثل غلامحسین
از مارگزیدگی
پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل
نگاه کرد و گریست
چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟
من هم می میرم
اما در خیابانی شلوغ
دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا
زیر چرخ های بی رحم ماشین
ماشین یک پزشک عصبانی
وقتی که از بیمارستان بر می گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسلیت روزنامه
زیر یک عکس۴*۶ خواهند نوشت
ای آنکه رفته ای...
چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟
« زنده یاد سلمان هراتی »
کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق
قدری مهر وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی آن دختر کوچولورا
که وقتی لبخندی تحویلش دادم
با نگاهش مرا در آغوش گرفت
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش
برای لمس گلبرگهای مخملینش…
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب

محـــرم کــه می آید ثانیه هایمان بوی خدا می گیرد. نسیم آرام در گـوشمان غمنامه ی عــاشورا زمزمه می کند و قلبمان بــر خیرگی خیمه های رقـصان در آتش گره می خورد و گُر می کند.
تشنه می شویم...
تشنه...
و می دانیم که باید عطش نوش محبت مولا بود تا به جرعه ای عشق لبهایمان را به ترنم ذکر یا حسین سیراب کند ... آرام زمزمه می کنیم:
باران ببار ماه محرم رسیده است
زخمی عجیب بر تن من قد کشیده است
پ . ن :
همیشه قبل از شروع امتحانات دنبال بهانه می گردم تا درس نخونم.
و محرم و هیئت و حسینیه و عزاداری شده یه بهانه واسه درس نخوندن!!
دو سه روزی بود که داشتم فکر می کردم که این پست رو بزارم یا نه.
و اگه گذاشتم چه جوری راجع بهش توضیح بدم
شاید نظر خوانندگان پست جالبی نیاد ولی خودم دوست دارم در مورد چیزایی که بهشون علاقه دارم بنویسم
و قبلا هم گفته بودم که گل و درختای حیاط خونمون از جمله چیزایی هستش که خیلی بهشون علاقه دارم.
و اما موضوعی که باعث شده توی آخرای فصل پاییز و در آستانه زمستان من یه پست در مورد گل و درختای خونمون بزارم:
با اینکه فقط یک هفته به اومدن فصل زمستان باقی مونده ولی انگار توی خونمون داره فصل بهار نزدیک میشه.
نه تنها بعضی درختا هنوز سبز هستند بلکه شکوفه هم دادن .


درخت سیب خونمون رو که یادتون هست. با اون ماجرای شکوفه دادن توی مهر ماه.
اگه بهتون بگم که این درخت سیب توی آذر ماه هم شکوفه داده باور نمی کنید. من هم اگه خودم نمی دیدم باور نمی کردم. ولی اوایل آذر ماه بود که سه باره شکوفه داد . (البته فقط یکی ). منم چون می دونستم کسی باور نم یکنه توی وبم چیزی نگفتم . تازه مطئمن بودم که به هیچ وجه میوه نمی ده . ولی با کمال تعجب باید بگم الان که ۲۳ آذر ماهه درخت سیبمون میوه هم داده.


خونمون که بیاید فکر می کنید داره بهار میشه.
درسته که میگن با یک گل بهار نمیشه ولی چند تا از گل های خونمون شکوفا شدن:
گل داوودی:


گل داودی رو خودم کاشتم . هر سال هم فقط توی همین فصل پائیز گل میده.
گل های سفید که خیلی قشنگه . اما با اولین بارش بارون زیباییشو از دست میده.
گل رز:


این یکی رو هم خودم کاشتم . این گل رز انگار نه انگار که فصل پاییزه
جوونه هم زده . گل هم میده.


دشمن اصلی این گل برادر زادمه
دور از چشم من گل ها رو میچینه و می بره واسه مربی مهدش.
البته باهاش صحبت کردم قراره دیگه اینکارو نکنه.
درخت ازگیل:


این یکی رو هم خودم کاشتم . طبیعت این درخت اینه که توی همین فصل شکوفه میده و اردیبهشت ماه میوه میده.
درخت انگور:


این یکی رو من نکاشتم . انگورش هم سه فصله . ریشه اونم خونه ما نیست. ریشه اش توی خونه عموم هستش. ولی نصف ساقه هاش اومده خونه ما. این خوشه انگور هم آخرین خوشه از فصل سوم باردهیش هستش.
پ . ن:
۱- خودم این پستمو دوست دارم ولی یه کم طولانی شد .

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا ، دلها، قبل از دستها، بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات ، تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست

توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشه
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات
سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.
گلی که محبوب خدا باشد بدون باران هم رشد می کند .

سکه زندگی را وقتی به هوا پرتاب میکنی اصلا نمیدانی چقدر باید بگردد تا به زمین برسد و وقتی رسید از کدام رویش خواهد نشست. بنابرین هرگز نمیتوان گفت تا آخرش چه میشود و چه میکنم یا اینی که امروز هستم فردا هم خواهم ماند یا برایم میماند آنچه امروز دارم؟
نباید با قاطعیت گفت آیا همواره همین که اکنون دوست دارم انجام دهم خواهم کرد یا چه. اما من این را میدانم و میگویم:
او تنها کسی است که در هر احساسی و در هر شرایطی، در هر اوضاع و هر آیندهای، هربار مرا بخواند یا چیزی از من بخواهد، در انجام خواستهاش با دل و جان و تا سرحد توان کوشا باشم.
بدون شک این کوچکترین قدرشناسی از بزرگترین اتفاق زندگی من است.
![]()
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس....
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز....
روز میلاد....
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی!

خیلی بده که نمی تونی جلوی گذشت زمان رو بگیری.
بدتر زمانی هستش که نمی تونی کاری رو که دوست داری توی این گذشت زمان ها انجام بدی.
ازون بدتر وقتیکه که نمی تونی جلوی اتفاقاتی رو که باب میلت نیست، توی این گذشت زمان ها بگیری.
و از همه این ها بدتر اینه که هر سه این وضعیت ها در یک زمان برات اتفاق بیفته.
یعنی
زمان داره به سرعت به روزی نزدیک میشه که تو دوست نداری یه اتفاق خاص توی اون روز بیفته ولی این زمانه ی نامرد چنان با سرعت به اون روز نزدیک میشه که حتی فرصت نداری فکر کنی که چیکار باید کرد.
و تا سرتو بالا بیاری مبینی که ...

ببار بر من اي باران
ببار بر من
غصه هايم را بشوي
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدايم را در گوش او بپيچان
ببار بر من و به سوي او برو
و برايش بگو از من ، از دوريش
از تنهاييم....
صدايم را .....
كه او را فرياد ميزند به گوشش برسان و صدايي كه سرود
عشق او رابرايم نجوا ميكند برايم بياور
اي باران اي معشوق آسمان
چگونه است كه صداي بغضت را برايم مياوري و بر جانم ميباري؟
اما.......
كاش جاي تو بودم باران
و مانند قطره هاي بيكران تو ميباریدم
كاش قطره اي از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم

مردم زندگی می کنند
روزگار می گذرد
انار فروش انار می فروشد
و آن دیگری بوسه
و من مانده ام بوسه را بخرم و یا انار را
آخه هر دو شیرین اند
انار با آن دانه های بلورین
و بوسه با آن دل گرم
و من دوستم را دوست دارم
و اناری که در دل دوستم پنهان است

به خاطر بهترین دوستم ، نمی خوام توی این پستم پی نوشت بزارم.
پ . ن:
ضرب المثل انگلیسی:
به زن لال هم اگه اسرار خود را بسپاری ، فاش می شود.
تو رو خدا یکی مجبورم کنه درسامو بخونم
خودم نمی تونم کاری واسه خودم بکنم
فقط نگران درس نخوندنم هستم .
نگرانی هم واسه دانشجو نمره پایان ترم نمیشه.

یادم میاد تا کلاس پنجم ابتدایی از ترس معلم ها درس می خوندم.
تا کلاس سوم راهنمایی مادرم مجبورم می کرد درسمو بخونم. البته خودم درسامو می خوندم. هر وقت از خونه بیرون می رفت کلی نصیحت می کرد که درسامو خوب بخونم. هر چند می دونست می خونم.
تازه هر چند وقت یه بار به مدرسه ی من سرکشی می کرد تا از وضعیت نمراتم مطلع بشه. همیشه هم خوشحال بر می گشت خونه.
دبیرستان که رفتم برای اینکه پیش دوستام کم نیارم درسامو می خوندم . این روش هم کار ساز بود.
دوره کارشناسی که بودم واسه اینکه برای دروس مشروطی پول الکی به حساب دانشگاه واریز نکنم درسامو می خوندم.این روش هم کار ساز بود.
ولی دوره ارشد دیگه هیچ کدومش کارساز نیست.
از استادا نمی ترسیم (به جز یکیش)
هر چند هنوز مامانم
بهم میگه درساتو بخون . هر چند هنوز نمی زاره من دست به سیاه و سفید بزنم تا نکنه از درسام عقب بیافتم.
نگران کم اوردن پیش دوستام هم نیستم.
نگران پولش هم نیستم . هر چند پولش الان سرسام آور تره.
دیگه خودم موندم که چیکار کنم تا درسامو بخونم.
تازه از تریپ بچه درسخون ها هم خوشم نمیاد.
ولی خودمونیما
نمرات پایان ترمم همیشه خوب و در حد A هستش.
پ .ن:
۱- درخت سیبمون با گذشت نیمی از پاییز همچنان پر از برگه.هنوز برگی ازش نمی ریزه .
۲- غروب بارانی رو هم ........
فصل پاییز که میشه بیشتر غروباش بارونیه.

من اگه جای خدا بودم :
آرزوی همه اونایی که از ته دلشون دعا می کردن و چیزی ازم می خواستم رو برآورده می کردم.
اما خدا بودن دشوار است.
بازي زندگي اون نيست كه تاس خوب بياري . اصل اونه كه تاس بد رو خوب بازي كني....
وقتی کسی شمارو به جایی یا چیزی دعوت می کنه چیکار باید کرد؟
به نظر من به خاطر احترام به اون دوست باید جوابشو بدی و دعوتشو قبول کنی.
اگه رابطه شما با دوستتون صمیمی باشه باید حتی اگه انجام دادن اون دعوت برخلاف میلتون باشه ، اون دعوتو قبول کنید.
اخه یک بار که هزار بار نمیشه
یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرد . بازی که خودش توسط یکی دیگه دعوت شده بود.
راستش منم زیاد از این بازی ها و روش بازی خوشم نمی آد . ولی به خاطر دعوتی که دوستم ازم کرد حاضر شدم یه جورایی توی بازیشون شرکت کنم.
البته با انتخاب لفظ بازی مخالفم.
وقتی یه سری سوالات جدی مطرح میشه و جواباش هم جدیه چرا باید بهش گفت بازی؟
همین کار می تونه به یه مباحثه وبلاگی تبدیل بشه که نتیجه خوبی هم داشته باشه.
حالا من باید برای شرکت در این بازی به سه تا سوال زیر جواب بدم.
۱- سوال های بی جواب زندگی تو چیه و چطور باهاشون رفتار می کنی و کنار میای؟
۲- چه احساسی نسبت به وضعیت آدمایی که معلول به دنیا میان داری؟
۳- بزرگترین افتخار زندگیت چیه؟
جواب سوال 1 –

توی زندگی من سوال مبهمی وجود نداشته. دنبال سوالاتی که ذهنمو درگیر کنه هم نرفتم. از وقتی یادمه همش داشتم به سوالات دبیران و اساتید جواب می دادم . هنوز هم دارم همین کارو می کنم.
جواب سوال 2-

با دیدن بچه های معلول ، خدارو شکر می کنم که لااقل توی این دنیا به ما تنی سالم داده . و به یاد لطف و عنایت خدا می افتم که با تمام گناهانی که در حقش انجام می دیم باز هم به ما لطف داره. واسه شفای همه معلولین هم دعا می کنم.
جواب سوال 3 –

بزرگترین افتخار زندگی من هم اینه که فرزند همچین پدر و مادر خوبی هستم. پدر و مادری که همه زندگی و توانشونو واسه خوشبختی و رفاه حال ما صرف می کنن. ازشون که خجالت می کشم بگم ولی از همین جا دستشونو می بوسم.
پ . ن
1- قبل شروع هر ترم با خودم می گم : این ترم دیگه از همون اول درسامو می خونم تا به شب امتحان نرسه
ولی باور کنید نمیشه . اصلا ما واسه شب امتحان متولد شدیم.
2- من تنها دانشجویی هستم که همون اول ترم نمره اخر ترمشو گرفته.
یکی از اساتید لطف فرمودند و جلسه اول کلاس جلوی همه دانشجویان فرمودند که : من تو رو اخر ترم از این درس می ندازم.
3- سیب حیاطمون فعلا شکوفه نداده ولی ازون هم بدتر شده: توی فصل پاییز همه درختان برگاشون زرد میشه و میریزه ولی درختمون شاخه هاش جوونه زده و داره برگ های نورس در میاره. میوه سیبش هم هنوز داره بزرگتر میشه.
خودم موندم با این درخت سیب .
بازدید ازین درخت رایگانه . واسه همین عکس نذاشتم تا مشتری دیدنش بیشتر بشه
بعضی وقتا آدما منتظر یه چیزی که هستن، هی انتظار میکشن هی انتظار میکشن تا بهش برسن.
کلی هم ذوق و شوق دارن.
ولی وقتی زمان رسیدن به اون چیز نزدیک میشه ، یهو همه انگیزه و وذوق و شوقش از دست میدن.
با خودشون میگن: واقعاً این همون چیزی بود که من منتظرش بودیم؟
من اینو میخوام بگم که:
همیشه اون چیزی که منتظرش هستیم بهترین و مناسب ترین چیز واسه آدم نیست.
بیش از حد دوست داشتن یه چیز ، دلیل بر مناسب بودن اون چیز واسه آدم نیست.
گاهی نرسیدن به یه چیزی خیلی بهتر از داشتن اونه.
پ . ن
۱- باور کنید من می خوام ول کنم ولی این درخت سیب ول کن نیست
با اینکه ۱۱ روز از فصل پاییز گذشته ولی درخت سیب حیاطمون شکوفه داده
تازه اون شکوفه هایی که توی شهریور داده بود که دارن یه سیب کامل میشن

برعکس درخت سیب حیاطمون ، درخت گلابی فقط و فقط یه میوه داده
اونم یه میوه بزرگ

البته درخت گلابی رو من نکاشتم . مامانم کاشته .
تازه یه ماجرای جالب هم درخت گلابی داره
مادرم این درخت گلابی رو به عنوان درخت خرمالو کاشته بود
اون موقعی که می کاشت درخت برگ نداشت. فروشنده هم گفت که درخت خرمالوئه.
ما هم کاشتیم . هر چی صبر کردیم دیدم که درخت شبیه درخت خرمالو نیست . بالاخره بعد از میوه دادن متوجه شدیم که گلابی از کار دراومده
البته گلابی هم میوه خوبیه.
سال اول کاشتنش یه گلابی داده. سال دوم حتماً بیشتر میده.
البته درخت خرمالو هم کاشتیم که هنوز خبری نیست. شاید امسال میوه داد.شاید اونم یه چیزی دیگه در بیاد.
۲- حالا حالا ها ماجرای های درخت و گل های حیاط خونمون ادامه داره.
۳- اصلا حوصله دانشگاه رفتن ندارم.

کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد 
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی
در کنار قلب عاشق شعله میزد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم
چهره تلخ زمستانی جوانی
پشت سر
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
فروغ فرخزاد
-----------

بعضی چیزا رو باید دید تا لذت برد و بعضی چیزاها و باید شنید تا لذت ببری
و پاییز رو قبل از اینکه ببینی باید بشنوی و وجودش رو حس کنی و از اومدنش لذت ببری.
با اینکه 5 روز از اومدن پاییز گذشته بود ولی هنوز نتونسته بودم حسّش کنم.
هیچ چیزی تغییر آنچنانی نکرده بود. مخصوصاً شمال که تا اخرای پاییز همه چیز سبز سبز.
اینجا باید برای فهمیدن پاییز اونو بشنوی و حس کنی.jpg)
و امروز پاییز رو هم شنیدم و هم حس کردم.
صبح که بیدار شدم صدای بارون می اومدم . صدای بارون توی شهرمون طبیعیه. ولی چیزی همراش بود که
نشون میداد بارون پاییزیه
صدای پیچیدن بادی ملایم توی برگ های درختای خونه. همراه با سرمای خفیف که آدم رو مجبور میکنه توی
پتو، خودتو بپیچونی.
و وقتی پاییز رو شنیدم و حس کردم پا شدم و رفتم نگاش کردم.
خیلی قشنگ بود.
پاییز همیشه و همه جا قشنگه.
پ.ن
پی نوشتم نمیاد.

باران که می بارد دو حالت دارد :
١-اگر چترت را باز کنی خیس نمیشوی !
٢-اگر چترت را ببندی خیس می شوی .....خیس خیس !
شب قدر هم که میشود دو حالت دارد :
1-...........
2-...........
اگر خیس نشدی وقتی باران بارید، دلیل اش خشکی باران نیست .....
چترت را ببند !

آگاه باش که قدر ، باران رحمتى است كه در جويبار هر فرد و هر جمع به اندازه ی او جارى ست . باشد که قدرمان و ظرفمان و جویبارمان عظمت این برکات را درک کند .

چاه داند که به من عمر چسان می گذرد
شهادت مظلومانه مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام تسلیت باد

باز هم پاييزی ديگر ، تولدی دوباره ،
فصلی برای آغاز،
برای شروع كردن آنچه دوستش می داريم !
نمی دانم چند پاييز ديگر در انتظار من است ؟

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
« شعر از مرحوم حمید مصدق»
=================
لابد می پرسید ماجرای درخت سیب چیه؟
درخت سیبی که توی عکس می بینید خودم کاشتم. قدش یک وجب بود. ولی الان شده ۶ متر.(البته ظرف ۴سال)
میوه اش جزء میوه های ممنوعه خونه ماست.
یعنی حق انحصاری برداشت میوه اون با منه.
این درخت سیب تنها درختی که من کاشتم و همه با بودنش موافق هستن.
حالا ماجرای درختها و گل هایی که من کاشتم و می کارم و همه با بودن اونها مخالف هستن رو بعدا تعریف می کنم.
حالا داستان این درخت سیب:

خرداد ۸۷:
این عکس ها مربوط میشه به خرداد ماه امسال . درخت سیب میوه های زیادی داد.
میوه اش هم چیده شد و تموم شد. (جای شما خالی ) و من منتظر بودم تا بهار سال بعد
دوباره درخت شکوفه بده و ....
شهریور ۸۷ :
و نکته جالب همین جاست. که اون نتونست طاقت بیاره .و دوباره همین امسال شکوفه داد. یعنی توی ماه شهریور.

و جالب تر اینکه میوه هم داده . چیزی که تقریبا توی شمال غیر ممکنه.
اصلا توی شمال سیب میوه نمیده . چه برسه به اینکه در طول یک سال دوبار میوه بده.

حالا چرا توی این فصل درخت سیب فیلش یاد هندوستان کرده خبر ندارم.
با اینکه فصل پاییز اومده اما هنوز تمام برگ هاش سبزه و خیال زرد شدن نداره.
هوای امسال اینجا فوق العاده بود. بیچاره درخت فکر کرده هنوز فصل بهاره.
پ . ن:
۱- یه چند تا ماجرای دیگه در مورد گل و درختهای حیاطمون دارم که هر وقت به کمبود پست برخوردم می نویسم
۲- فکر کنم وقتی کلاس دانشگاهها شروع بشه نوشتن پست ها آسون تر میشه. اخه الان هرچی فکر میکنم پستم نمیاد.
۳- شکوفه درخت سیب هم یاد آور.......
دوستایی که پست های منو دنبال می کنن می دونن که نقطه چین ها نشونه چیه.
۴- از اونجایی که قراره این وبلاگ یه دفترچه خاطره باشه واسه نویسندش منم یه
یاد داشت کوچیک واسه خودم می زارم.
( ۲۵ شهریور سال ۷۹ )یه تغییر بزرگ توی زندگی من. تحول روح و حتی جسم.
و از دوست خوبم که یادش بود و بهم تبریک گفت ممنونم.

در يک روز باراني با تو آشنا شدم.رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چقدر خوش بوديم ، خيس شديم ! هنوز باران مي باريد که از هم جدا شديم . و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم ...! زير باران کدام خاطره را نگه دارم و کدام را بشويم ؟ بقيش رو سکوت ميکنم .... ولي ؛ ياد تان باشد اگر شما سكوت كنيد زندگي جاي شما حرف ميزند....
برگفته شده از وبلاگ ......
=============
خیلی وقت بود که دلم می خواست خیس بشم
خیس خیس
جوری که قطره های بارون از روی صورتم روی زمین چکه کنه.
همه ی لباسام خیس بشن و من عوضشون نکنم.
دلم می خواست توی بارون راه برم .
اونقدر دلم واسه بارون تنگ شده بود که دیگه صبح و ظهر و غروبش واسم فرقی نمی کرد.
فقط میخواستم بارون رو ببینم. 
روزهای بارونی منو به یاد خاطرت خوش گذشته می ندازه
روزهای بودن با ...................
و امروز بعد از دو ماه یه بارون حسابی اینجا اومد.
وقتی از خواب بدار شدم صداشو می شنیدم.
سریع لباسمو پوشیدم زدم بیرون....
تا برسم محل کارم حسابی خیس شدم.
خیس خیس همراه با خاطرات شیرین روزهای با .................
پ. ن :
۱- الان که می نویسم نزدیکه غروبه. هوا ابریه
ولی مطمئن هستم که غروب بارون میاد .
۲- فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو هم به همه تبریک می گم. فرصت خوبیه واسه دعا کردن.
آدم احساس می کنه توی این ماه به خدا نزدیک تره .
بیاییم توی این ماه دعاهامونو گلچین کنیم. واسه اونایی دعا کنیم که واقعا به دعاهامون احتیاج دارن.
۳- توی محل کارم از یکی از همکارم که همیشه پیاده به محل کار می اومد پرسیدم چرا تنت خشکه؟
گفت ترسیدم خیس بشم واسه همین با ماشین اومدم.
بهش خندیدم و گفتم : متاسفم برات.

روزهای که من توی نت نمی اومدم روزهای خیلی خوبی برام بود.
یعنی روزهای خیلی خوب رو پشت سر می گذاشتم . که یادآوری هر کدومشون واسم شیرینه.
![]()
اول اینکه حال اون دوستی رو که توی پست قبلی ازش گفته بودم خوب شد . و منم ازاین بابت خیلی خوشحال شدم. ولی برای سلامتی کامل این دوستمون بازم باید دعا کنیم.
========================================
دوم اینکه محصول برنج امسالمون علیرغم کمبود آبی که وجود داشت خیلی خوب بود. و این هم به دلیل زحمت های 6 ماهه داداشم و بابام بود. واقعا دستشون درد نکنه.
یه چیزی رو هم بهتون بگم . قیمت برنجی رو که از ما خریداری می کنن اون قیمتی نیست که به شما می فروشن. یعنی محصول برنجی که دست شما می رسه 3 برابر اون قیمتی هستش که از ما می خرن.
حالا اگه کسی برنج با قیمت واقعی می خواد بهم بگه .دیگه دلم نمی خواد دوستای من چیزی رو گرون بخرن.
====================================================
سومین موضوعی که منو توی این ایام خوشحال کرد شروع یک پروژه جدید کاری توسط یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم بود. ولی چون بهش قول دادم چیزی در این مورد به کسی نگم ، منم نمیتونم بگم. این پروژه سومین کار این دوستم هستش . توی 2 تا کار قبلی موفق عمل کرده و من دعا می کنم که توی این کار هم موفق باشه.
====================================================
چهارمین موضوع مربوط میشه به یه روز خاص توی همین ایام که به جز دو سه تا از دوستای خوبم کسی ازاون خبر نداره.
====================================================
خوب با این توضیحاتی که دادم معلوم شد که چرا این ایام روزای خوبی رو داشتم. 
سلامتی و موففیت دوستای خوبم واسم خیلی ارزش داره.
اینم به یکی از دوستای خیلی خوبم بگم که این روزا همش احساس تنهایی می کنه
آدم با وجود دوستای خوبی که دوروبرش داره هیچ وقت تنها نیست. به شرطی که قدر خودش و دوستاشو بدونه.
اینجوری هیچ وقت تنها نیستی.
========================================
لابد می پرسید این توضیحات چه ربطی به تیتر مطلب « اینجا گنجشک ها گرسنه نیستند» داره .
توی منطقه ما هکتارها زمین کشاورزی با محصول برنج وجود داره که همه جاش دونه های برنج روی زمین
ریخته. که توی جابجایی برنج ها و موقع برداشت محصول روی زمین ریخته میشه و اجتناب ناپذیر هستش.
میچکاهای اینجا هر وقت و هرکجا که اراده کنند روی زمین می شینند و با خیالی آسوده به خوردن دونه های برنج مشغول میشن. گنجشک های شمال توی این ایام سیرترین موجودات کره زمین هستند.
اندازه گنجشک های اینجا به اندازه یک بوقلمون میشه. ( توی شمال به گنجشک میگن میچکا)
پ.ن
1- با تمام لحظه های خوبی که توی این ایام داشتم از غروب بارانی خبری نبود. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون اینجا پیدا نمیشه . البته واسه فصل برداشت برنج این هوا عالیه.
2- یادم رفت قبلا بهتون بگم.
عکس های مربوط به پست نیلوفر(پست 20) و عکس زمین های کشاورزی مربوط به پست قبلی (پست 23) مال زمین های کشاورزی منطقه اوجاک (ojak) هستش. اینم در جواب اونایی که می پرسیدن اوجاک چیه و کجاست.

در طول یک سال بابام 11 ماه به من کمک می کنه
و من فقط یک ماه بهش کمک می کنم.
البته به یک ما هم نمی رسه . و اون هم همین ایامی هست که داریم سپری می کنیم
این یک ماه هم در حقیقت دارم به خودم کمک می کنم نه به بابام.
ولی سعی می کنم وقتی کمکش می کنم جیم نزنم و تنمو قایم نکنم . یا همون به اصطلاح کم فروشی نکنم.

توی این مدتی که در خدمت بابا هستم خیلی چیزا تعطیله . مثل
مهمونی رفتن ، خرید کردن ، تلویزیون دیدن ،اضافه کاری توی محل کار، تلفن زدن ، sms ردوبدل کردن ،
وبگردی و ....
دلیلشم اینه که بعضی هاشونو وقت نداری انجام بدی و بعضی هاشونو هم از بس خسته ای نمی تونی انجام بدی.
البته زیاد طول نمی کشه.

واسه همین شاید کمتر این دوروبرا آفتابی بشم.
معلوم هم نیست شاید بیشتر اومدم.

*- یکی از دوستای خوبم الان مریضه و بیمارستانه . توی این روزها و شب های عزیز دعاش کنید.
دعا کنید که خدا بهش سلامتی کامل بده.این دوستم همیشه واسه موفقیت و سلامتی دیگران دعا میکرد.
*- ۱۷ مرداد سالگرد درگذشت حسین پناهی بود . مردی که آروم اومد و اروم رفت . و از
سالگردشم کسی خبر نداره.
بازی هاشو خیلی دوست داشتم. خدا رحمتش کنه.
پ . ن
۱- هر چیزی برام تعطیل بشه غروب بارانی تعطیل بشو نیست.
۲- این روزا اینجا بخاطر فصل برداشت برنج کسی بارون رو دوست نداره . ولی من نمی تونم به خاطر چیزی از غروب بارانیم بگذرم.
۳- تازه دیروز فهمیدم که پرسپولیس ، سایپا رو برده .
این لیگ برتر کی شروع شد . کی هفته اول برگزار شد . پس چرا اینقدر بی سر و صدا .
۴- دعا یادتون نره.
![]()
بابا این برق هم وقتی میره اینقدر هم بد نیستا.
البته اگه صبح ها از ساعت 8 الی 30/2 بره
اخ نمی دونین توی ادارمون چه حالی میکنیم ما
برق که میره ما میشیم بی کار و بی عار .
میریم میایم
این مسئولمون هم داره خودشو خفه میکنه واسه اینکه ما شرکتی ها بی کار می چرخیم.
طفلکی چیزی همنمی تونه بگه. ما هم واسه اینکه لجش دربیاد جلوش رژه میریم.
ما توی قسمتومون سه چهار تا شرکتی هستیم.
اتاق منم جایی هستش که وقتی برق میره همه جا تاریک تاریک میشه
آقا این شرکتیا واستادن تا برق ادارمون بره . وقتی که رفت می دوئن میان اتاق من.
اتاق که چه عرض کنم ، میشه قهوه خونه
اول میرن چایی میارن بعد می شینن و .....
سیستم نامه نگاری و مکاتبات ادارمونم اتوماسیونی هستش و وقتی برق میره کامپیوتر
تعطیله و ما هم کار نمی کنیم . کسی هم نمی تونه چیزی بهمون بگه.
بچه ها هم میشینن مثل شب نشینی های دوران قدیم که همه جمع میشدن خاطرات
زندگیشونو تعریف می کردنن ، واسه هم خاطره تعریف می کنن. (یاد اون شب نشینی ها بخیر. شب نشینی هایی که توش چهارتا بزرگتر بود و می گفتند و
می خندیدند.)
خیاله اونایی هم که وجدان کاری دارن هم راحت. ما توی ادارمون به اون صورت ارباب
رجوعی نداریم که به خاطر قطع برق کارش لنگ بمونه![]()
ولی خوب رفتن برق یه مضراتی هم واسمون داره
و اون اینکه وقتی توی ادارمون برق میره کل سیستم حیاتی ادارمون قطع میشه.
یعنی وقتی برق میره همراهش آب هم قطع میشه تلفن هم قطع میشه.
آب که بخاطر قطع برق پمپ برقی تقویت کننده آب طبقات بالایی قطع میشه.
تلفن هم به خاطر اینکه همه تلفن های قسموتمون بی سیم هستند قطع میشه.
از گرمای هوا هم نگو که وقتی برق میره فقط باید عرق بریزیم.
دیگه دلم واستون بگه که وقتی برق میره ما شرکتی ها زندگی می کنیم اونجا.
ولی وقتی برق بیاد همه کارای نکردمونو باید یه جا انجام بدیم
پ . ن
وزارت نیرو که مسئولیت قطع برق را دارد نیست. و شدیدا این قطعی های برق را
محکوم می کنیم . ولی در شرایط پیش اومده چاره ای جز سوختن و ساختن نیست و
زندگی کردن
2- یه چند روز دیگه وبلاگ موقتاً تعطیل میشه
3- هنوز اینجا بارون نمی اد و داشتن یه غروب بارونی داره میشه یه آرزو

این همه رنگ
این همه نیرنگ
یک دل از شیشه 
وای این همه سنگ !
این همه حرفهای سرد و کبود
پشت این واژه های رنگارنگ
دست ها سفره های خالی عشق
سینه ها دشت های پر نیرنگ
ای همیشه بهار مکثی کن
همسفر ! آی ... چند لحظه درنگ
پایم از جنس رفتن تو نبود
بین ما مانده باز صد فرسنگ
مُردم از این همه نیرنگ و فریب
می روم خسته میروم دلتنگ ...
پ .ن
کاش می تونسی جواب کسی رو که ازت می پرسه کجایی رو بدی.
ولی نتونی!
کاش می دونست فقط به خاطر خودشه که جواب نمی دی.
خیلی سخته جواب کسی رو به خاطر خودش ندی و اون از هیچ چیز خبر نداشته باشه و همه رو به حساب بی معرفتی تو بزاره.
و تنها امیدت به این باشه که خودش یه روزی همه چی رو بفهمه
و اگه اون روز خیلی دیر بشه......................
سوال:
نظر شما در مورد عکس هایی که گرفتم چیه؟
با توجه به در نظر گرفتن شرایط زیر:
۱- دوربین ۲ مگا پیکسل
۲- بعد از یک ساعت پیاده روی و خستگی زیاد.
۳- وقتی عکس می گرفتم توی زمین فرو هم می رفتم . اخه زمین زیر پام باتلاقی بود.
۴- یکی هم پشت سرم بود و همش می گفت:
" زود باش بریم من از مار می ترسم "
خوب به نظر شما با توجه به شرایط فوق می شد عکس های بهتری گرفت؟

اون انگشت هم ، مال همونیه که از مار می ترسید.

وای پاهام دیگه تاول زده از بس پیاده رفتم .

خوب نظرتون چیه؟
زمان و مکان عکس ها:
زمان : چهارشنبه ۲۶/۴/۸۷ ساعت ۵۰/۶ دقیقه بعداز ظهر
مکان: مازندران - بابل - ۶ کیلومتری موزیرج

پ. ن
۱- این پست از همون پست هایی هست که از روی ناچاری می زارم.
۲- فعلا هم از غروب بارانی خبری نیست . خودتون توی عکس ها که می بینید.
۳- من موقع بچگیم فکر میکردم که نیلوفر آبی رنگشم آبیه. نگو واسه اینکه توی آب رشد میکنه بهش میگن نیلوفر آبی. البته این موضوع رو الان هم خیلی ها اشتباه می کنن.
۴- وای نمی دونید اینجایی که بودیم چه منظره قشنگی داره. همش پیشش هستیم ولی بعضی وقت ها پیش میاد که نگاش کنیم.

ولادت حضرت علی (ع) مبارک باد
برای پدرم که سالهاست نشناخته امش . . .
چه بگویم . . . !
چه بگویمت ای پدر . . .
پدرم . . . !
چه دیر، زود سپید شدن چهره ات را فهمیدم . . .
چه معصوم بودی و من نفهمیدم . . .
آه ! . . . پدرم ! چه کرده ام با خود ؟ ندیدمت . . . من یک
عمر است که تو را تو را ندیدم . . .
چه نوری را وجودم دراین چندین صباح عمرم،نیافت . . .

خدایا . . . ! چه گرمایی در نگاه پدرم نهفتی که چنین مرا
آتش زد ؟ این چه هُرمی است که در وجودش نهادی و
وجودم را سوخت . . . ؟ چه لطافتی در دستان پینه بسته و
زمخت پدرم نهفته ای که گل شقایق در مشت پدرم می
خوابد . . . ؟
آه ای پدر ! کــسی راز آن دستـــان مــــهربان و پینــه
بسته را نمی داند . . . نمی دانند که تو با آن مهربان دست
، کوه عشق می کندی و خانه ی مهر بنا می نهادی . . .
آه ای پدر . . . کسی چه می داند در دل بزرگتر از دریای
تو ، چه می گذرد . . .
کسی چه می داند پدرم . . . کسی چه می داند . . .
چرا روح سیاه من ، سپیدی چهره ی پدرم را نمی دید. . .؟
خدایا مگر روشنتر از سپیدی هم رنگی بود و هست ؟
پدرم! قامتت ، قامتم را شکست . . .
پدرم ! چقدر زیباست بر روی شانه های تو گریستن و چه
دلنشین است در آغوشت ، در آن آغوش پر از مهرت ،
خوابیدن و دررویاهای شیرین قدم زدن . . . ای پدر من !
چگونه توانمت پاسخ گفتن مهر تو را . . . راهی بنه بر سر
راهم تا از آن راه بیابم بزرگی ات را . . .

پدرم ! چقدر پیر شده ای ؟ غمت بر من باد ! شادی ام
گلهای زیر پایت . . . پدرم ! نبینمت شکسته ! ای من به
فدای تارهای سپید مویت . . . نبینمت گریان ! ای که
چینهای جبینت مسیر خوشبختی ام .
چه دیر شناختمت . . .چه معصوم بودی ومن نیافتمت . . .
تو بگو ! تو بگو چگونه قربانی وجودت شوم . . .
خدایا ! چه ستونی محکمی برای خانه ام آفریدی ! چرا من
اینقدر در این روشنایی تاریک بودم . . . چه آفتاب
فروزانی داشتم در شبم . . .
پدرم دستان لرزانت را می بوسم . . . چهره ی نورانیت
را می بوسم . . .
می ستایم بزرگی و بزرگواری ات را . . .
جانم برای توست ، بستانش زمن !
اما در آن روز بزرگ به خدا بگو که دیر شناختمت . . .تا
تاوان این کاهلی و کاستی را پس بدهم . . .
من گناهکارم . . .
به اندازه ی وسعت پدر بودنت ، ای پدر . . . اما تو هم
مثل خدایمان آنقدر بزرگی که می گذری از این
ناسپاسیهای که من در حق تو بزرگوار کردم ، از اینکه
ندیدمت . . . از اینکه سایه ات را حس نکردم . . . از
اینکه به قدری به دنیایم آلوده بودم که دنیایت را نگشتم تا
ببینم چه کوههایی از مهر و محبت برایم ساختی ، چه
دریاهای از عشق و امید برایم آفریدی . . . چه رودهایی
از صفا و صمییت برایم جاری ساختی و چه قصرهایی از
خدا برایم بنا کردی . . .
پدرم . . . !
فرصتم بده بشناسمت . . .
پدرم . . . ! 
مجالم ده تا ستایشت کنم . . .
پدرم . . . !
امانم ده تا " پسرت " باشم . . .
و یادم ده
که پدری بزرگ و مهربان مثل تو باشم . . .
پدرم !
ای پروردگار خانه ام . . .
تا ابدالآباد
به تو بدهکارم . . . به خاطر پدر بودنت . . .
وچه شیرین است . . .
بدهکاری پدری مثل تو بودن . . .

بعضی ها اونقدر گفتنو و گفتن تا دیگه اینجا بارون نمیاد
اخه وقتی بارون نیاد منم دیگه حرفم نمی اد.
یا بهتر بگم آپم نمیاد
الان هم از بی پستی اینارو می نویسم.
تازه مونده بودم که اسم این پستمو چی بزارم!
یه چند تا اسم انتخاب کردم
ولی دیدم نه ! نمیشه
ادم تا پستش نیاد نمیشه پست بزاره
الان هم که دارم می نویسم هی به بیرون نگاه می کنم تا شاید یه امیدی به اومدن بارون باشه
ولی نه!!
ولی چرا ، هوا ابری
گوش شیطون کر ممکنه امشب و فردا بارون بباره
تا بارون هم نیاد از پست جدید خبری نیست.
البته اینجا همینجوری هم غروبش قشنگه
ولی خوب غروب بارانی یه چیزه دیگست.
راستی یادتونه توی ایام امتحانتم بارون نمی اومد وهوا همش آفتابی بود . منم حال درس خوندن نداشتم.
ولی خوب نتیجه امتحانت بدک نبود . اما می تونست بهتر از اینا هم باشه .
چیکار میشه کرد . 
بارونی شدن غروب آسمون که دست من نیست.
ولی آسمون دل من همش بارونیه. چه غروبش و چه طلوعش.

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
شب آرزوها...شب عشقبازی ، شب شیدایی ، شبی که تک تک ثانیه های مقدسش ، لحظات معاشقه و نجوا با یگانه معشوق هستیه ! شب دلهایی که لحظه شماری می کنند ... برای لحظه های آسمونی !
شب بیداری دل و خفتن دنیای مادی . شبی که درهای آسمان باز میشه و خدای مهربونمون با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و رحمت و محبت و یگانگی خودش در آغوش میگیره . شب برآورده شدن آرزوها !
توی این شب عزیز ، زیارت نامه عشاق امضا میشه . به ضیافت عشق ! . . . جا نمونیم !
يگانه معبودا ! چه شميم دل انگيزي دارد اين اشک آسمانت وچه روح انگيزست اين موهبت تو که مهربانانه عطا ميکني و در اين لحظات مي شود پرواز به سوي ياد تو را با چشمهايمان ببينيم . گويند درهاي آسمان
باز است و صدايمان رسا تراز هميشه مي رسد. تو که در اين لحظات چشم مي بندي برهمه خطاهايمان ، پس خواسته دلمان راهم برخواهي آورد . چه گويم که زبان دراين لحظات واژه هايش را گم مي کند . اين همه زيبايي ، اين همه شور ياد تو ! مگر خواسته اي هم ميماند ؟ همين را گويم که دلم را خانه خود کن !
درود به رندی که چون پیاله گرفت
یاد حریفان خسته جان افتاد
آرزو یعنی احساس رسیدن، احساس بودن، یعنی تلاش کردن برای به دست آوردن و آرزو یعنی تجربه کردن.
آرزو یعنی ساختن کاخی در ذهن و رسیدن به آن در حقیقت.
آرزو یعنی حرف دل با عقل و تلاش عقل برای رسیدن به خواسته دل.
و حالا ..........
شب آرزوها .ماه ها را پشت سر می گذاریم تا به این شب برسیم . لیله الرغائب شب آرزوها . شب رسیدن ها، شب خواستن ها و بودن ها، شب تلاش کردن و شب امیدواری .شبی که شیرینی زندگی است .
شب آرزو یه فرصت است برای بودن با خدا و نجوای عاشقانه و شبانه با او . شبی که درهای رحمت حق تعالی به روی بندگانش گشوده می شود و باز می ماند. شبی که پروردگار می گذرد از تمامی گناهان آدم در زمین و شب بودن با رفتگان.
لیله الرغائب ، شب آرزوها ، شب پاک شدن بر شما مبارک.
برای شفای همه بیماران دعا کنید.
برای ظهور آقا امام زمان ( عج ) دعا کنید.
برای دونستن بعضی از اعمال این شب به ادامه مطلب برید
پ . ن
۱- اگر این شب سری به رحمت خداوند زدید ما را هم دعا کنید.
۲- شب لیله الرغائب سال ۷۹ اولین باری بود اسم لیله الرغائب رو شنیدم فهمیدم که چه شب با عظمتیست . و در همون سال اول جایی بودم که هنوز در حسرت درک نکردن لحظاتش به سر می برم
۳- امروز هم اینجا غروب ش بارانیست.

اینجا هنوز باران می آید
اما هرچه می آید نمی دانم چرا
دلهای اینان بارانی نمی شود
باران را می خوانند.jpg)
باران را زار می زنند
باران می آید
فرار می کنند
آمدن باران را با پایان آن توجیه میکنند...
باران میآید!نه که نیاید!
دلهای اینان انگار که سایه بان دارد!
سایه بان دلت را بردار!
بگذار باران بیاید
دلت را بارانی کند
بارانی ِ بارانی!
مثل....

مثل ِ مثل همان که منتظرش هستیم...
نه مفتخرش هستیم..
اگر منتظرش بودیم 
زیر چتر مشکینی به او پشت نمی کردیم...
نمی رفتیم!
زیر باران می ماندیم ...
تا!
تا بارانی شویم...
دل بدهیم
دل!
دل و نه سنگ!
و اینجا هنوز باران می آید ...
ای کاش دلم سایه بان های پنهان نداشته باشد
که نبینمشان
و دلم از قحطیه آب درکنار باران
بخشکد
و سنگ شود...
پ .ن
۱- بعضی از بچه خورده می گیرن که چرا اینقدر از غروب بارانی می گی
مگه میشه نگم
اگه نگم وبلاگم باید تعطیل بشه
الان هم غروب اینجا بارونیه . خیلی هم دلگیره
منم واسه همین اومدم آپ کردم .
۲- الان که دارم آپ می کنم نزدیک اذانه . موقع اذان دلم بیشتر می گیره.
چند وقتیه که خیلی دوست دارم برای دیگران دعا کنم.
و اولین کسانی که موقع دعا کردن به ذهنم می رسند ، بچه های وبلاگه.
واسه خودم نمی تونم ولی برای دیگران از ته دلم دعا می کنم.
التماس دعا
امتحانات تموم شد .منتظر نمرات هستم.
گوش شیطون کر اگه استادا خرابکاری نکنن، احتمالا قبولم .
یعنی حتما قبولم. البته اینم بگم که اصلا نگران نمره و اینجور چیزا نیستم.
پست قبلی رو یادتونه چه جوری تموم کردم.
یادتونه گفتم که اینجا هوا آفتابیه و بارون نمی اد.
آخرش هم بارون نیومد. تا خود امروز.
موقعی که سر جلسه امتحان بودیم هوا بارونی بود . ولی فایدش چی بود .
اولا که دیگه درسی نمونده بود که خونده بشه.
ثانیا ساعت ۳ بعدازظهر که بارون لطفی نداره
اما این بارون ادامه پیدا کرد تا الان که دم غروبه.
یه غروب بارونی.
درسته امتحانا خوب شروع نشد ولی خدارو شکر خوب تموم شد.
پ.ن :
۱- یه سری از بچه ها همین هفته آزمون سراسری دارن . یه سری هم هنوز امتحان ترمشون مونده. واسه هموشون آرزوی موفقیت می کنم.
۲- اگه این غروب بارونی امروز نبود پست جدید نمیذاشتم.

چند روزی مونده بودم چیکار کنم!
تعطیل کنم یا نه؟
منتظر موندم. باز هم منتظر......
تا دیدم دیگه وقتی نمونده.
و چاره ای جز تعطیل کردن ندارم.
باز هم موندم که چه جوری تعطلیمو عنوان کنم.
گفتم هر چی خلاصه تر بهتر.
بازم دیدم نمی شه.
باید یه کم توضیح می دادم.
ولی توی این ایام مغزم دیگه نمی کشه.
می دونید چرا؟
اخه توی این ایام ، به خاطر اینکه درس نمی خونم حوصله فکر کردن به چیزای دیگه رو هم ندارم.
از شانس بد من هم این روزا هوا همش آفتابی یا ابریه.
اگه شانس بیارم و یه غروب بارانی بوجود بیاد ، اونوقت میتونم بشینم و درسامو بخونم.
خیلی وقته نمی تونم در مورد غروب بارانی حرف بزنم. .......
ول کن بابا بحثمونو عوض نکنیم . قرار شد وبلاگو تعطیل کنم که کردم
پ.ن
۱- نمی دونم واقعاً می تونم نیام یا نه. سعی خودمو می کنم که نیام. اخه اگه قبول نشم آبروریزیه
۲- یه همکلاسی داریم که هر وقت توی این ایام باهاش صحبت می کنیم جوری بهمون استرس و دلهره وارد می کنه که نگو و نپرس. خدا کنه زنگ نزنه.
۳- ولی یه همکلاسی دیگه داریم که هر وقت زنگ می زنه انگار ۱۰ ساله فارغ التحصیل شدیم و امتحان نداشتیم. انرژی مثبت به ادم میده.
۴- الان هم اومدم واسه یه تحقیقم یه کم مطلب بگیرم وگرنه همین پست رو هم نمی زاشتم.
۵- تعطیلات وبلاگم تا روز ۴ تیرماه طول میکشه. شایدم یه کم بیشتر . چون یه تحقیق باقی میمونه که باید تمومش کنم.
۶- فعلا خداحافظ
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)
دکتر شریعتی:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
پ.ن
این چند خط چیست....... نمی دانم
ولی می دانم که از زبان غیر معصوم چنین ستایشی را پیرامون مقام حضرت زهرا ندیدم.
شریعتی با این چند خط(و صد البته با مقدمه هایی که در کتاب آورده ) ذهن مخاطب را به یک سو سوق می دهد و آن این است حضرت زهرا(س) به این دلیل قابل احترام است که فاطمه است.
شخصیت حقیقی نه شخصیت حقوقی.
اگر برای ما حضرت زهرا فقط به این دلیل محترم باشد که همسر علی (ع) است یا مادر چنین فرزندانی است باید بگویم در این صورت ما تمام حضرت زهرا را نادیده گرفتیم و به نوعی منکر مقام خود حضرت شده ایم.
مقام حضرت فاطمه در این است که فاطمه است .
مگر فاطمه کیست؟
گویا این سوال دکتر است از ماست
فاطمه کیست که مقامش از مقام دختر پیامبر بالاتر است؟
گر چه این سوال مبدا شناخت مقام حضرت زهراست ولی مقصدش پیداست فاطمه فاطمه است
برای اینکه از زندگی کردن لذت ببری باید خوبی دیگران رو بخوای
خوبی و شادی دیگران رو خوبی وشادابی خودت بدونی
از موفقیت دیگران لذت ببری
برای کمک به دیگران از هیچ کاری دریغ نکنی
پیشرفت دیگران تو رو خوشحال کنه
خواسته های دیگران واست مهم باشه و بی تفاوت از کنارش رد نشی
اونوقت می فهمی زندگی کردن در کنار دیگران چقدر لذت بخشه و تو هم داری از زندگی کردن لذت می بری
و این دیگران می تونن همه آدمای دنیا باشن. خانواده ، دوستات ، همسایه ها ، همشهریها و .......
باید به همدیگه اعتماد کنیم. کینه و سوء تفاهم رو از هم دور کنیم. به حرفای همدیگه احترام بزاریم
و .........

پ.ن
1- من توی هیچ مسافرتی اینقدر از سفرم لذت نبردم. توی این سفر یه حس خوبی داشتم. احساس تنهایی نمی کردم و همش به این فکر می کردم همه دوستام ، همراهم هستن.
توی حرم واسه همه بچه ها دعا کردم. خیلی زیاد . مخصوصاً بچه های که بیشتر التماس دعا داشتن. 
وقتی وارد حرم میشدم حرفای بچه ها و دعاهای اونا به یادم می اومد. هر چی براشون دعا می کردم سیر نمی شدم.دیگه واسه خودم هیچی نمی خواستم. همینکه برای اونا دعا می کنم لذت می بردم. اخر سر هم به یکی از بچه ها که قرار شد یه روز بیشتر بمونه گفتم که واسه من دعا کنه.
۲-
۳- شماره ۲ رو خواستم واسه یکی از دوستام بنویسم . ولی خودش کاری کرد که من ننوشتم. الان هم قراره یه کاری برام بکنه. منم منتظرم تا تماس بگیره.
۴- یه اتفاق خوب و به یاد ماندنی از مشهد:
غروب روز پنجشنبه هوای مشهد بارونی بود. منم عاشق هوای بارونی هستم.هرچند هیچ جای دنیا احساس و لطافت بارونش مثل اینجا نیست ولی منو به یاد غروب بارونی خودم انداخت. انگار من هر جا میرم این غروب بارونی همیشه همرامه تا فراموشش نکنم.
۵- امتحانات نزدیکه و نمیشه زیاد این طرفا آفتابی شد.

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
دارم می رم زیارت
زیارت کسی که فقط خودش طلبم می کنه
توی این 5 ماه اخیر این دومین باریه که به زیارت امام رضا (ع) مشرف می شم.
قبل از اینکه 5 ماه پیش به زیارت امام رضا(ع) برم ، 10 سالی بود که مشهد نرفته بودم. یعنی مرداد 75 آخرین باری بود که به مشهد رفته بودم. توی این مدت هیچ وقت دلم مشهد نمی خواست . بارها شده بود خانواده ام به مشهد میرفتن و ازم می خواستم باهاشون برم ولی من نمی رفتم.
ولی آذر 86 امام رضا (ع) خودش واسطه شد و منو طلبید .
توی یک همایش دانشجویی با موضوع سیره سیاسی امام رضا (ع) که از طرف دانشگاه فردوسی مشهد برگزار شده بود شرکت کردم و این بهانه ای شد تا به زیارت امام رضا(ع) مشرف بشم.
از اون روز به بعد شوق زیارت مجدد آقا فکرمو مشغول کرده بود. باز دوباره و صد باره دلم زیارت می خواست. پابوسی امام رضا (ع).
واین بار امام حسین (ع) واسطه شد . این بار برای شرکت در همایش کشوری دانشجویی سوگواره شعر عاشورایی عازم مشهد مقدس هستم.
و فقط به زیارت آقا امام رضا (ع) فکر می کنم.
پ.ن
1- واسه همه شما خوانندگان این وبلاگ دعا می کنم. بعدازظهر چهارشنبه تا بعداز ظهر جمعه مشهد هستم و هر وقت که به حرم رفتم واسه همتون دعا میکنم تا به آرزوهای قشنگتون برسید.
2- موضوع زیارت و دعا واسه شما بهانه ای شد تا برم و آمار همه کامنت های وبلاگمو چک کنم تا هیچ اسمی از یادم نره.
می خوام اسم همه رو بنویسم تا اسم کسی رو فراموش نکنم ببینید اسم کسی جا نمونه:
حصان - میثم - س. ف - مهدی ف - م.س- سهره - نیلوفر- آبجی سمیه- توکا - منتظر - بانو مریم- حدیثه - حنانه - مریم - نسیم - آرام - لیلا وزینی - محمد - مائده -فاطی - عیسی - بهنام - شمس- ...
۳- اونجا اگه به نت دسترسی داشتم بهتون سر می زنم
۴- اگه خدا بخواد شنبه برمی گردم.