تبليغاتX
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
پنجشنبه 1388/03/28 :: 11:12 قبل از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ
.
جاده یعنی غربت
.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب
.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط
.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس
.
می نویسم، و فضا
.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک
.

یک نفر دلتنگ است
.
یک نفر می بافد
.
یک نفر می شمرد
.
یک نفر می خواند
.

زندگی یعنی : یک سار پرید
.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته
.

یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است
.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند
.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

سهراب

+ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1388/03/28 ساعت 11:12 قبل از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

یکشنبه 1388/03/17 :: 8:24 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

هر واقعه، ابتدا به صورت یک رویاست.

 

هرگز به بن بست نخواهم رسید،

چون یا راهی خواهم یافت،

یا راهی خواهم ساخت ....

 

 

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1388/03/17 ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

CopyRight © 2009 4masih All Rights reserved