
میخواستم چشمهای ترا ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفتم:
- تو ندیدیش ...؟!
و چیزی، صدایی ...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت: نامش را بگو تا جستوجو کنیم!
نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بیهوا، هوای تو کردم،
دیدم دارد ترانهای به یادم میآید.
گفتم: شوخی کردم به خدا!
میخواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود،
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفتوگو ...؟!
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بیرویا نداشتهام...!

یه مدتی هست که وقت کم میارم
حساب زمان از دستم در رفته
هنوز به هیچ کارم نرسیدم ، که شب میشه!!!!!!!!!
هنوز پلک های چشمام روی هم آروم نگرفتند که صدای Alarm clock موبایلم بلند میشه.
هیچ موقع زمان به این سرعت برام در حرکت نبود.
الانم که دارم می نویسم صدای عقربه های ساعت زمان توی مغزم تیک تاک میکنه
منم خیلی ازش عقب هستم
اگه یه خورده این زمان یواشتر حرکت کنه من بهش میرسم
نمی دونم از کدوم کارم بزنم تا به اون یکی کارم برسم.
همش توی این دودلی هستم و اخر هم به هیچ کدوم از کارام نمی رسم.
آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای باران ...
قطره های باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن باران ...
از عشق لبریز کن باران ...
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...

یک سال از روزی که اولین مطلب وبلاگم رو نوشتم گذشت
۵۰ پست ، ۱۰۷۰ نظر ، ۵۵۵۷ بازید
راستش الان که فکر می کنم پشیمونم که چرا وبلاگ زدم
البته وبلاگمو دوست دارم . و همه مطالبشو با علاقه نوشتم یا انتخاب کردم.
ولی خوب کمتر به اون هدفی که از ایجاد این بلاگ داشتم رسیدم.
ولی بازم دوست دارم بنویسم و مطلب بزارم .
بعد یک سال یک نگاه کلی به وبلاگم انداختم.
خاطرات زیادی برام زنده شد . خاطراتی که اکثرش شیرینه.
پست هایی که گذاشتم . همش خاطره هستش . خاطراتی که تا اخر عمر به یادم می مونه.
به رسم ادب
از همه کسانی که در طول این مدت به وبلاگم لطف داشتند تشکر می کنم.
پ.ن
الان داره اینجا بارون میاد
همون بارونی که خیلی دوسش دارم
و سال دوم وبلاگ غروب بارانی رو در یک غروب بارانی آغاز می کنم.

گفتم بهار
خنده زدو گفت: ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده
گفت: اینجا پرنده نیست
یک گل که باز کند لب به خنده نیست
گفتم درون چشم تو دیگر....
گفت: آن ناب باده های مستی دهنده نیست
اینجا بجز سکوت ،
سکوتی گزنده نیست.
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "
![]()
پ.ن:
تقویم جدید که به دست آدم میرسه اول میره اون صفحه ای رو نگاه می کنه که براش مهمتره.
تقویم سال ۸۸ که به دستتون رسید ، اولین صفحه ای رو که نگاه کردید کدوم روز بود؟