مقصر کیه؟
دزدی از مسجد!!!!!!!!
باورتون میشه؟
چند هفته پیش گوشی تلفن همراه یکی از بچه ها رو موقع خوندن نماز دزدیدن . این موضوع با اما و اگر و شاید و ایشالله تموم شد
اما هفته پیش بازم توی مسجد محله مون دزدی شد
توی مسجد ما یه کمد خیلی کوچیکه که توش چند تا ماژیک و خودکار و کاغذ و سررسید و تا هفته پیش مبلغ 000/100 تومن پول نقد بود که خرج کارای فرهنگی – مذهبی میکردم
کلیدشم فقط دست خودمه.
اما یه شب یه بنده خدایی با پیچ گشتی قفل کمدو میشکنه و پول بی زبونه می دزده .
مسجدی که باید امن ترین جای زمین باشه شده عرصه هنرنمایی بعضی ها.
جالب اینکه پیچ گشتی که باهاش قفل رو شکندند ماله مسجد بوده . و الان اون پیچ گشتی هم نیست.
پوله که پرید ولی مقصر این ماجرا کیه؟
یکی میگه مقصر منم !!!!
میگن مگه اینجا جای پول بود؟
خوب چه جایی امن تر از اینجا؟ من از کجا می دونستم به خانه خدا هم رحم نمی کنن
یکی میگه مقصر خادم مسجده!!!
اخه خادم مسجد شبا میره خونه خودش و مسجد بدون سرایداره .
منم به روحانی مسجد گفتم که مقصر تویی!!
گفت چرا؟
گفتم اگه تو بالای منبر جوونای مسجد رو درست و حسابی هدایت می کردی الان اصلاح می شدند و دزدی نمی کردن.
خلاصه دزده داره با پولا حالشو می کنه و ما دنبال مقصریم....

پ . ن:
درب مسجد
روزی دزدی درب خانه ی ملانصرالدین را دزدید. ملارفت درب مسجد را کند و به خانه آورد. گفتند چرا این کار را کردی؟ گفت: درب خانه ی مرا دزدی برده که خداوند او را می شناسد. به من معرفی اش کند تا درب خانه اش را پس بدهم.

یادمه قبلا از روی بی پستی ، پست های عجیب غریبی می نوشتم
ولی الان همینکارم هم نمی تونم بکنم
واسه همین فقط می ام کپی پیس می کنم
این مطلب زیری هم به قول یکی از خوانندگان وبلاگ فقط کپی پیس هستش
فقط خوشم اومد و گذاشتم اینجا.
حالا بخونین شاید شما هم خوشتون بیاد:
"دلم گرفته از عالم و آدم ! از دنیا و روزگاره و هرچه دروست
دلم گرفته از خودم ، از تو ، از او از همه کس و همه چیز
دلم گرفته از دنیایی که توش صداقت بی بها شده ، محبت بی ارزش شده ، آدما برای هم و شخصیت هم ارزشی قایل نیستن ، ارزشا ضد ارزش شده ، دلم گرفته از دنیایی که دیگه کسی برای دوستی ارزشی قایل نیست . دلم گرفته از بی اعتمادی ها و بی وفایی ها .
دلم گرفته ازین که آدما و درداشون با هم غریبه ان ، از اینکه برای خواست خودمون از رو خودخواهی و گاهی حسادت به راحتی همدیگرو زیر سوال میبریم ، تمسخر میکنیم ، خورد میکنیم رو سر هم پا میذاریم که خودمونو بالا بکشیم
شاید اینارو تو دنیای حقیقی درک کنم ولی تو دنیای مجازی سخته درکش
دلم از دنیای مجازی و حقیقی هر دو گرفته رفیق
چرا اینجاییم ؟ چرا مینویسیم؟ برای کی مینویسیم؟ کدوممون چیزی عایدمون میشه از نوشته هامون؟ پس اینجاییم چون میخواییم باشیم ولی به چه قیمتی؟ چرا ارزشها رو ضد ارزش میکنیم؟ چرا برای فرار از روزمرگی همدیگرو زیر سوال میبریم ، تمسخر میکنیم از اعتماد هم سواستفاده میکنیم میرنجونیم و .. و.. و… چرا این همه مهمه که چقدر بازدید کننده داریم و کیا بازدید کننده هامونن؟ و برای ازدیاد این همه آمار وارقام خیلی چیزا رو زیر پا میذاریم؟ به کدوممون مدال و جایزه دادن به خاطر خزعبلاتمون؟؟( جسارت به کسی نشه خودم رو عرض میکنم ) اگه واقعا جایزه ای هست بگید من هم برم تو ماراتون وبلاگ نویسی شرکت کنم خوب !
چرا آدما و حساشون بی ارزش شدن برامون !
چرا هر روز دلخوری و حرف و بحث و جدل داریم
چرا همدیگرو میرنجونیم خواسته یا نا خواسته
مگه تو این دنیای واقعی لا مصب کم درد داریم
چرا این روزا با هر کی حرف میزنم گله داره ، غصه داره ،
که جایی که یه روزی تسکین درداش بوده شده مایه عذابش
ما داریم چه میکنیم با روح و تفکر همدیگه
من اگه اینجام خواستم که باشم که کنار توی نوعی باشم که کنار اوی نوعی باشم ، که دست به دست هم بسازیم دنیایی رو که ارزش هاش ازبین رفته که هر روز به خودم بگم که کجام و چرا اینجام
دلگیرم رفیق دلگیرم از خودم از تو و از او که هر روز باعث میشیم یکی دیگه از جمعمون بره ! یکی دیگه برنحه ، یکی دیگه گلایه کنه ! یکی دیگه اونقدر برنجه که بگه دلش میخواد از این دنیا هم خودشو حذف کنه و بره تو گوشه عزلتش بشینه و فقط بخونه اما اگه نمیره دلایل خودشو داره !
ما که دنیای واقعیمون رو خودمون نساختیم
چرا اینجاروکه میتونیم نسازیم؟
اونقدر دلگیرم که دلم میخواد دیگه هرگز ننویسم ! دیگه نباشم اما میدونم نمیخوام خودمو از اینجا حذف کنم که نه جراتش رو دارم و تحملش رو که اگه میتونستم خودم رو اول از دنیای واقعی حذف میکردم.
اما دلگیرم رفیق ، گلایه دارم ، درد دارم دردیست در سینه درمان کجاست؟
برای هم مهم باشیم ، برای هم ارزش قایل شیم ، اگه درمون نیستیم زخم نزینم ، نمک رو زخم نپاشیم به خدا نمیخوام سخنرانی کنم اینجا ولی فقط یاد خوبه که میمونه از همه !
حساب حرفا و کارامونو داشته باشیم که دلی رو نشکونیم که دل شکستن هنر نیست .
خط میشکم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار !
پ .ن :این پست نه مخاطب خاص داره نه قصدم جسارت به کسی بوده و هست ! و نه حتی موضوعی تازست فقط دردی بود مدت ها نشسته رو سینه ! بغضی که تو گلو گیر کرده بود و جز با نوشتن تمومی نداشت انگار . درد دل تنهایی های یک غریب بود و بس . تلنگری به خودم که قدر لحظاتمو بدونم و بهترین استفاده رو ببرم از با هم بودن ها و دوستی ها تا فردا افسوس نخورم
پی نوشت خودم :
راستش پی نوشتم نم یاد .
از روی بی پستی قراره دوباره دفعه بعد گیر بدم به درخت سیبمون
نترسید . خیالتون راحت . دیگه شکوفه نداده.

زمستان است ....
دوباره سردترین کوچه مال من شده است
و اینکه از تو بگویم سوال من شده است
بخواب دیده دلم که نگاه مخملی ات
بهار خاطره های زلال من شده است
محال نیست پریدن در این شب تنها
که خاطره های تو ، بال من شده است
چه روزگار غریبی است بی تبسم تو
نگاه پنجره هم بی خیال من شده است.

از که می گویی حکایت؟
شهر دل خالیست ، خاموشست
برکه آرامست و غمگین
شهرزاد قصه گو ، تنهاست
نغمه های آشنایی مُرده بر لب های کوچه
نه صدایی ، نه دگر آوای گرم آشنایی
بر خیابان های ساکت
مانده تنها ردپایی
برگرفته از دفتر شعر
" بهونه های یک دل بی قرار "