تبليغاتX
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
« من هم می میرم...»

من هم می میرم

اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگ ها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرما خوردگی

پس مادرش کتری پر سیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مارگزیدگی

پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانیسلمان هراتی

وقتی که از بیمارستان بر می گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس۴*۶ خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای...

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

« زنده یاد سلمان هراتی »




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::

 

کاش بشود لبخند خورشید رالمس کرد

کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده

به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ

قدری عشق

قدری مهر وجود داشته باشد

چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده

چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده

هوس چهره ی آن دختر کوچولورا

که وقتی لبخندی تحویلش دادم

با نگاهش مرا در آغوش گرفت

آری، دلم هوای نگاههای معصوم

دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده

من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب

جز یک شاخه گل سرخ زیبا

برای بوییدنش

برای لمس گلبرگهای مخملینش…

آری کاش باران ببارد

دلم هوای باران کرده

هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::

 

محـــرم کــه می آید ثانیه هایمان بوی خدا می گیرد. نسیم آرام در گـوشمان غمنامه ی عــاشورا زمزمه می کند و قلبمان بــر خیرگی خیمه های رقـصان در آتش گره می خورد و گُر می کند.

تشنه می شویم...

تشنه...

و می دانیم که باید عطش نوش محبت مولا بود تا به جرعه ای عشق لبهایمان را به ترنم ذکر یا حسین سیراب کند ... آرام زمزمه می کنیم:

 باران ببار ماه محرم رسیده است

زخمی عجیب بر تن من قد کشیده است

 

پ . ن :

همیشه قبل از شروع امتحانات دنبال بهانه می گردم تا درس نخونم.

و محرم و هیئت و حسینیه و عزاداری شده یه بهانه واسه درس نخوندن!!

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::