دو سه روزی بود که داشتم فکر می کردم که این پست رو بزارم یا نه.
و اگه گذاشتم چه جوری راجع بهش توضیح بدم
شاید نظر خوانندگان پست جالبی نیاد ولی خودم دوست دارم در مورد چیزایی که بهشون علاقه دارم بنویسم
و قبلا هم گفته بودم که گل و درختای حیاط خونمون از جمله چیزایی هستش که خیلی بهشون علاقه دارم.
و اما موضوعی که باعث شده توی آخرای فصل پاییز و در آستانه زمستان من یه پست در مورد گل و درختای خونمون بزارم:
با اینکه فقط یک هفته به اومدن فصل زمستان باقی مونده ولی انگار توی خونمون داره فصل بهار نزدیک میشه.
نه تنها بعضی درختا هنوز سبز هستند بلکه شکوفه هم دادن .


درخت سیب خونمون رو که یادتون هست. با اون ماجرای شکوفه دادن توی مهر ماه.
اگه بهتون بگم که این درخت سیب توی آذر ماه هم شکوفه داده باور نمی کنید. من هم اگه خودم نمی دیدم باور نمی کردم. ولی اوایل آذر ماه بود که سه باره شکوفه داد . (البته فقط یکی ). منم چون می دونستم کسی باور نم یکنه توی وبم چیزی نگفتم . تازه مطئمن بودم که به هیچ وجه میوه نمی ده . ولی با کمال تعجب باید بگم الان که ۲۳ آذر ماهه درخت سیبمون میوه هم داده.


خونمون که بیاید فکر می کنید داره بهار میشه.
درسته که میگن با یک گل بهار نمیشه ولی چند تا از گل های خونمون شکوفا شدن:
گل داوودی:


گل داودی رو خودم کاشتم . هر سال هم فقط توی همین فصل پائیز گل میده.
گل های سفید که خیلی قشنگه . اما با اولین بارش بارون زیباییشو از دست میده.
گل رز:


این یکی رو هم خودم کاشتم . این گل رز انگار نه انگار که فصل پاییزه
جوونه هم زده . گل هم میده.


دشمن اصلی این گل برادر زادمه
دور از چشم من گل ها رو میچینه و می بره واسه مربی مهدش.
البته باهاش صحبت کردم قراره دیگه اینکارو نکنه.
درخت ازگیل:


این یکی رو هم خودم کاشتم . طبیعت این درخت اینه که توی همین فصل شکوفه میده و اردیبهشت ماه میوه میده.
درخت انگور:


این یکی رو من نکاشتم . انگورش هم سه فصله . ریشه اونم خونه ما نیست. ریشه اش توی خونه عموم هستش. ولی نصف ساقه هاش اومده خونه ما. این خوشه انگور هم آخرین خوشه از فصل سوم باردهیش هستش.
پ . ن:
۱- خودم این پستمو دوست دارم ولی یه کم طولانی شد .

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه بی محابا ، دلها، قبل از دستها، بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,
اگه گریه هات ، تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست

توی زندگی بارها و بارها میشه که رویات به حقیقت تبدیل نمیشه
بارها میشه که میگی "میشه" اما نمیشه، خسته میشی، میبُری،
دوباره جون میگیری و دوباره باز رویاهات خاکستر میشن
دوباره باز جون میگیری و دوباره باز ...
مهم اینه که تو مسیری، ایمانتو حفظ کنی، ایمانت به خودت و به آرزوهات
سنگ شد.
خیره نگریستم.
سنگ نگاهم را در خود فرو میبرد و میکشت.
سنگ ،
ابری تاریکست
ابری چگال
که آبستن خاک است
سنگ
پایان نگاه است
پایان صدا
با تو به اوج نمی آید
زمین گیرَت میکند.
گلی که محبوب خدا باشد بدون باران هم رشد می کند .

سکه زندگی را وقتی به هوا پرتاب میکنی اصلا نمیدانی چقدر باید بگردد تا به زمین برسد و وقتی رسید از کدام رویش خواهد نشست. بنابرین هرگز نمیتوان گفت تا آخرش چه میشود و چه میکنم یا اینی که امروز هستم فردا هم خواهم ماند یا برایم میماند آنچه امروز دارم؟
نباید با قاطعیت گفت آیا همواره همین که اکنون دوست دارم انجام دهم خواهم کرد یا چه. اما من این را میدانم و میگویم:
او تنها کسی است که در هر احساسی و در هر شرایطی، در هر اوضاع و هر آیندهای، هربار مرا بخواند یا چیزی از من بخواهد، در انجام خواستهاش با دل و جان و تا سرحد توان کوشا باشم.
بدون شک این کوچکترین قدرشناسی از بزرگترین اتفاق زندگی من است.
![]()
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس....
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز....
روز میلاد....
روز تو !
روزی که تو آغاز شدی!