تبليغاتX
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
 

 

 

 

من اگه جای خدا بودم :

 

آرزوی همه اونایی که از ته دلشون دعا می کردن و چیزی ازم می خواستم رو برآورده می کردم.

 

اما خدا بودن دشوار است.

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::

 

 بازي زندگي اون نيست كه تاس خوب بياري . اصل اونه كه تاس بد رو خوب بازي كني....

 

 

وقتی کسی شمارو به جایی یا چیزی دعوت می کنه چیکار باید کرد؟

به نظر من به خاطر احترام به اون دوست باید جوابشو بدی و دعوتشو قبول کنی.

اگه رابطه شما با دوستتون صمیمی باشه باید حتی اگه انجام دادن اون دعوت برخلاف میلتون باشه ، اون دعوتو قبول کنید.

اخه یک بار که هزار بار نمیشه

یکی از دوستام منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرد . بازی که خودش توسط یکی دیگه دعوت شده بود.

راستش منم زیاد از  این بازی ها و روش بازی خوشم نمی آد . ولی به خاطر دعوتی که دوستم ازم کرد حاضر شدم یه جورایی توی بازیشون شرکت کنم.

البته با انتخاب لفظ بازی مخالفم.

وقتی یه سری سوالات جدی مطرح میشه و جواباش هم جدیه چرا باید بهش گفت بازی؟

همین کار می تونه به یه مباحثه وبلاگی تبدیل بشه که نتیجه خوبی هم داشته باشه.

حالا من باید برای شرکت در این بازی به سه تا سوال زیر جواب بدم.

 

۱- سوال های بی جواب زندگی تو چیه و چطور باهاشون رفتار می کنی و کنار میای؟

۲- چه احساسی نسبت به وضعیت آدمایی که معلول به دنیا میان داری؟

۳- بزرگترین افتخار زندگیت چیه؟

 

جواب سوال 1 –

توی زندگی من سوال مبهمی وجود نداشته. دنبال سوالاتی که ذهنمو درگیر کنه هم نرفتم. از وقتی یادمه همش داشتم به سوالات دبیران و اساتید جواب می دادم . هنوز هم دارم همین کارو می کنم.

جواب سوال 2-

با دیدن بچه های معلول ، خدارو شکر می کنم که لااقل توی این دنیا به ما تنی سالم داده . و به یاد لطف و عنایت خدا می افتم که با تمام گناهانی که در حقش انجام می دیم باز هم به ما لطف داره.  واسه شفای همه معلولین هم  دعا می کنم.

جواب سوال 3 –

بزرگترین افتخار زندگی من هم اینه که فرزند همچین پدر و مادر خوبی هستم. پدر  و مادری که همه زندگی و توانشونو واسه خوشبختی و رفاه حال ما صرف می کنن. ازشون که خجالت می کشم بگم ولی از همین جا دستشونو می بوسم.

  

پ . ن

1- قبل شروع هر ترم با خودم می گم : این ترم دیگه از همون اول درسامو می خونم تا به شب امتحان نرسه

ولی باور کنید نمیشه . اصلا ما واسه شب امتحان متولد شدیم.

2- من تنها دانشجویی هستم که همون اول ترم نمره اخر ترمشو گرفته.

یکی از اساتید لطف فرمودند و جلسه اول کلاس جلوی همه دانشجویان فرمودند که : من تو رو اخر ترم از این درس می ندازم.

3- سیب حیاطمون فعلا شکوفه نداده ولی ازون هم بدتر شده: توی فصل پاییز همه درختان برگاشون زرد میشه و میریزه ولی درختمون شاخه هاش جوونه زده و داره برگ های نورس در میاره. میوه سیبش هم هنوز داره بزرگتر میشه.

خودم موندم با این درخت سیب .

بازدید ازین درخت رایگانه . واسه همین عکس نذاشتم تا مشتری دیدنش بیشتر بشه

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/07/21ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::

 

بعضی وقتا آدما منتظر یه چیزی که هستن، هی انتظار میکشن هی انتظار میکشن تا بهش برسن.

کلی هم ذوق و شوق دارن.

ولی وقتی زمان رسیدن به اون چیز نزدیک میشه ، یهو همه انگیزه و وذوق و شوقش  از دست میدن.

با خودشون میگن: واقعاً این همون چیزی بود که من منتظرش بودیم؟

 من اینو میخوام بگم که:

 همیشه اون چیزی که منتظرش هستیم بهترین و مناسب ترین چیز واسه آدم نیست.

بیش از حد دوست داشتن یه چیز ، دلیل بر مناسب بودن اون چیز واسه آدم نیست.

گاهی نرسیدن به یه چیزی خیلی بهتر از داشتن اونه.

پ . ن

۱- باور کنید من می خوام ول کنم ولی این درخت سیب  ول کن نیستشکوفه درخت سیب - 11 مهر 87

با اینکه ۱۱ روز از فصل پاییز گذشته ولی درخت سیب حیاطمون شکوفه داده

تازه  اون شکوفه هایی که توی شهریور داده بود که دارن یه سیب کامل میشن

میوه درخت سیب حیاط - 11 مهر 87

 برعکس درخت سیب حیاطمون ، درخت گلابی فقط و فقط یه میوه داده

اونم یه میوه بزرگ

میوه درخت گلابی حیاط - مهر 87

البته درخت گلابی رو من نکاشتم . مامانم کاشته .

تازه یه ماجرای جالب هم درخت گلابی داره

 مادرم این درخت گلابی رو به عنوان درخت خرمالو کاشته بود

اون موقعی که می کاشت درخت برگ نداشت. فروشنده هم گفت که درخت خرمالوئه.

ما هم کاشتیم . هر چی صبر کردیم دیدم که درخت شبیه درخت خرمالو نیست . بالاخره بعد از میوه دادن متوجه شدیم که گلابی از کار دراومده

البته گلابی هم میوه خوبیه.

سال اول کاشتنش یه گلابی داده. سال دوم حتماً بیشتر میده.

البته درخت خرمالو هم کاشتیم که هنوز خبری نیست. شاید امسال میوه داد.شاید اونم یه چیزی دیگه در بیاد.

۲- حالا حالا ها ماجرای های درخت و گل های حیاط خونمون ادامه داره.

۳- اصلا حوصله دانشگاه رفتن ندارم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/11ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::

 

 

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستانی جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم                             

فروغ فرخزاد

-----------

بعضی چیزا رو باید دید تا لذت برد و بعضی چیزاها و باید شنید تا لذت ببری

و پاییز رو قبل از اینکه ببینی باید بشنوی و وجودش رو حس کنی و از اومدنش لذت ببری.

با اینکه 5 روز از اومدن پاییز گذشته بود ولی هنوز نتونسته بودم حسّش کنم.

هیچ چیزی تغییر آنچنانی نکرده بود. مخصوصاً شمال که تا اخرای پاییز همه چیز سبز سبز.

اینجا باید برای فهمیدن پاییز اونو بشنوی و حس کنی

و امروز پاییز رو هم شنیدم و هم حس کردم.

صبح که بیدار شدم صدای بارون می اومدم . صدای بارون توی شهرمون طبیعیه. ولی چیزی همراش بود که

نشون میداد بارون پاییزیه

صدای پیچیدن بادی ملایم توی برگ های درختای خونه. همراه با سرمای خفیف که آدم رو مجبور میکنه توی

پتو، خودتو بپیچونی.

و وقتی پاییز رو شنیدم و حس کردم پا شدم و رفتم نگاش کردم.

خیلی قشنگ بود.

پاییز همیشه و همه جا قشنگه.

 

پ.ن

پی نوشتم نمیاد. 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط :: ع . ح . موزیرجی ::