تبليغاتX
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
یکشنبه 1387/06/31 :: 5:54 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

باران که می بارد دو حالت دارد :

١-اگر چترت را باز کنی خیس نمیشوی !

٢-اگر چترت را ببندی خیس می شوی .....خیس خیس !

شب قدر هم که میشود دو حالت دارد :

1-...........

2-...........

اگر خیس نشدی وقتی باران بارید، دلیل اش خشکی باران نیست .....

                                     چترت را ببند !

 

 

 

آگاه باش که قدر ،  باران رحمتى است كه در جويبار هر فرد و هر جمع به اندازه ی او جارى ست . باشد که قدرمان و ظرفمان و جویبارمان عظمت این برکات را درک کند .

چاه داند که به من عمر چسان می گذرد

شهادت مظلومانه مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام تسلیت باد

 

 

 

باز هم پاييزی ديگر ،‌ تولدی دوباره ،

فصلی برای آغاز،

برای شروع كردن آنچه دوستش می داريم !

نمی دانم چند پاييز ديگر در انتظار من است ؟

 

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1387/06/31 ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

دوشنبه 1387/06/25 :: 7:14 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

درخت سیب حیاط خونمون

تو به من خندیدی

 

و نمی دانستی


 

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 

 سیب را دزدیم 

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید 

 غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

 و تو رفتی و هنوز 

 سالهاست که در گوش من آرام آرام 

 خش خش گام تو تکرار کنان 

 می دهد آزارم 

 و من اندیشه کنان غرق این پندارم 

 که چرا 

 خانه کوچک ما سیب نداشت

« شعر از مرحوم حمید مصدق»

=================

 

لابد می پرسید ماجرای درخت سیب چیه؟

درخت سیبی که توی عکس می بینید خودم کاشتم. قدش یک وجب بود. ولی الان شده ۶ متر.(البته ظرف ۴سال)

میوه اش جزء میوه های ممنوعه خونه ماست.

یعنی حق انحصاری برداشت میوه اون با منه.

این درخت سیب تنها درختی که من کاشتم و همه با بودنش موافق هستن.

حالا ماجرای درختها و گل هایی که من کاشتم و می کارم و همه با بودن اونها مخالف هستن رو بعدا تعریف می کنم.

حالا داستان این درخت سیب:

 درخت سیب من - خرداد 87

خرداد ۸۷:

این عکس ها مربوط میشه به خرداد ماه امسال . درخت سیب میوه های زیادی داد.

میوه اش هم چیده شد و تموم شد. (جای شما خالی ) و من منتظر بودم تا بهار سال بعد

دوباره درخت شکوفه بده و ....شکوفه درخت سیب - شهریور 87

 

شهریور ۸۷ :

و نکته جالب همین جاست. که اون نتونست طاقت بیاره .و دوباره همین امسال شکوفه داد. یعنی توی ماه شهریور.

شکوفه درخت سیب - شهریور 87

 

و جالب تر اینکه میوه هم داده . چیزی که تقریبا توی شمال غیر ممکنه.میوه نرسیده درخت سیب - شهریور 87

اصلا توی شمال سیب میوه نمیده . چه برسه به اینکه در طول یک سال دوبار میوه بده.

 حالا چرا توی این فصل درخت سیب فیلش یاد هندوستان کرده خبر ندارم.

 

با اینکه فصل پاییز اومده اما هنوز تمام برگ هاش سبزه و خیال زرد شدن نداره.

 

هوای امسال اینجا فوق العاده بود. بیچاره درخت فکر کرده هنوز فصل بهاره.

 

پ . ن:

۱- یه چند تا ماجرای دیگه در مورد گل و درختهای  حیاطمون دارم که هر وقت به کمبود پست برخوردم می نویسم

۲- فکر کنم وقتی کلاس دانشگاهها شروع بشه نوشتن پست ها آسون تر میشه. اخه الان هرچی فکر میکنم پستم نمیاد.

۳- شکوفه درخت سیب هم یاد آور.......

دوستایی که پست های منو دنبال می کنن می دونن که نقطه چین ها نشونه چیه.

۴- از اونجایی که قراره این وبلاگ یه دفترچه خاطره باشه واسه نویسندش منم یه

یاد داشت کوچیک واسه خودم می زارم.

( ۲۵ شهریور سال ۷۹ )یه تغییر بزرگ توی زندگی من. تحول روح و حتی جسم.

و از دوست خوبم که یادش بود و بهم تبریک گفت ممنونم.

 

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1387/06/25 ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

سه شنبه 1387/06/12 :: 5:3 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

 

در يک روز باراني با تو آشنا شدم.رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چقدر خوش بوديم ، خيس شديم ! هنوز باران مي باريد که از هم جدا شديم . و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم ...! زير باران کدام خاطره را نگه دارم و کدام را بشويم ؟ بقيش رو سکوت ميکنم .... ولي ؛ ياد تان باشد اگر شما سكوت كنيد زندگي جاي شما حرف ميزند....

برگفته شده از وبلاگ ......

=============

 خیلی وقت بود که دلم می خواست خیس بشم

خیس خیس

جوری که قطره های بارون از  روی صورتم روی زمین چکه کنه.

همه ی  لباسام خیس بشن و من عوضشون نکنم.

دلم می خواست توی بارون راه برم .

اونقدر دلم واسه بارون تنگ شده بود که دیگه صبح و ظهر و غروبش واسم فرقی نمی کرد.

فقط میخواستم بارون رو ببینم.

روزهای بارونی منو به یاد خاطرت خوش گذشته می ندازه

روزهای بودن با ...................

 

و امروز بعد از دو ماه یه بارون حسابی اینجا اومد.

وقتی از خواب بدار شدم صداشو می شنیدم.

سریع لباسمو پوشیدم زدم بیرون....

تا برسم محل کارم حسابی خیس شدم.

خیس خیس همراه با خاطرات شیرین روزهای با .................

 

 

پ. ن :

۱- الان که می نویسم نزدیکه غروبه. هوا ابریه

ولی مطمئن هستم که غروب بارون میاد .

۲- فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو هم به همه تبریک می گم. فرصت خوبیه واسه دعا کردن.

آدم احساس می کنه توی این ماه به خدا نزدیک تره .

بیاییم توی این ماه دعاهامونو گلچین کنیم. واسه اونایی دعا کنیم که واقعا به دعاهامون احتیاج دارن.

۳- توی محل کارم از یکی از همکارم که همیشه پیاده به محل کار می اومد پرسیدم چرا تنت خشکه؟

گفت ترسیدم خیس بشم واسه همین با ماشین اومدم.

بهش خندیدم  و گفتم : متاسفم برات.

 

 

+ نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/06/12 ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

شنبه 1387/06/02 :: 5:51 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

روزهای که من توی نت نمی اومدم روزهای خیلی خوبی برام بود.

یعنی روزهای خیلی خوب رو پشت سر می گذاشتم . که یادآوری  هر کدومشون واسم شیرینه.

 

اول اینکه حال اون دوستی رو که توی پست قبلی ازش گفته بودم خوب شد . و منم ازاین بابت خیلی خوشحال شدم. ولی برای سلامتی کامل این دوستمون بازم باید دعا کنیم.

 ========================================

دوم اینکه محصول برنج امسالمون علیرغم کمبود آبی که وجود داشت خیلی خوب بود. و این هم به دلیل زحمت های 6 ماهه داداشم و بابام بود. واقعا دستشون درد نکنه.

یه چیزی رو هم بهتون بگم .  قیمت برنجی رو که از ما خریداری می کنن اون قیمتی نیست که به شما می فروشن. یعنی محصول برنجی که دست شما می رسه 3 برابر اون قیمتی هستش که از ما می خرن.

 حالا اگه کسی برنج با قیمت واقعی می خواد بهم بگه .دیگه دلم نمی خواد دوستای من چیزی رو گرون بخرن.

====================================================

 سومین موضوعی که منو توی این ایام خوشحال کرد شروع یک پروژه جدید کاری توسط یکی از دوستای خیلی خیلی خوبم بود. ولی چون بهش قول دادم چیزی در این مورد به کسی نگم ، منم نمیتونم بگم. این پروژه سومین کار این دوستم هستش . توی 2 تا کار قبلی موفق عمل کرده و من دعا می کنم که توی این کار هم موفق باشه.

  ====================================================

چهارمین موضوع مربوط میشه به یه روز خاص توی همین ایام که به جز دو سه تا از دوستای خوبم کسی ازاون خبر نداره.

====================================================

  خوب با این توضیحاتی که دادم معلوم شد که چرا این ایام روزای خوبی رو داشتم.

سلامتی  و موففیت دوستای خوبم واسم خیلی ارزش داره.

اینم به یکی از دوستای خیلی خوبم بگم که این روزا همش احساس تنهایی می کنه

آدم با وجود دوستای خوبی که دوروبرش داره هیچ وقت تنها نیست. به شرطی که قدر خودش و دوستاشو بدونه.

اینجوری هیچ وقت تنها نیستی.

  ========================================

 لابد می پرسید این توضیحات چه ربطی به تیتر مطلب « اینجا گنجشک ها گرسنه نیستند» داره .

 توی منطقه ما هکتارها زمین کشاورزی با محصول برنج وجود داره که همه جاش دونه های برنج روی زمین ریخته. که توی جابجایی برنج ها و موقع برداشت محصول روی زمین ریخته میشه و اجتناب ناپذیر هستش.

میچکاهای اینجا هر وقت و هرکجا که اراده کنند روی زمین می شینند و با خیالی آسوده به خوردن دونه های برنج مشغول میشن. گنجشک های شمال توی این ایام سیرترین موجودات کره زمین هستند.

  اندازه گنجشک های اینجا به اندازه یک بوقلمون میشه. ( توی شمال به گنجشک میگن میچکا)

 

 پ.ن

1- با تمام لحظه های خوبی که توی این ایام داشتم از غروب بارانی خبری نبود. حتی یک لکه ابر هم توی آسمون اینجا پیدا نمیشه . البته واسه فصل برداشت برنج این هوا عالیه.

2- یادم رفت قبلا بهتون بگم.

عکس های مربوط به پست نیلوفر(پست 20)  و عکس زمین های کشاورزی مربوط به  پست قبلی (پست 23) مال زمین های کشاورزی منطقه اوجاک (ojak) هستش. اینم در جواب اونایی که می پرسیدن اوجاک چیه و کجاست.

 

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1387/06/02 ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

CopyRight © 2009 4masih All Rights reserved