تبليغاتX
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
پنجشنبه 1387/04/27 :: 7:45 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

سوال:

نظر شما در مورد عکس هایی که گرفتم چیه؟

 

با توجه به در نظر گرفتن شرایط زیر:

 

۱- دوربین ۲ مگا پیکسل

۲- بعد از یک ساعت پیاده روی و خستگی زیاد.

۳- وقتی عکس می گرفتم توی زمین فرو هم می رفتم . اخه زمین زیر پام باتلاقی بود.

۴- یکی هم پشت سرم بود و همش می گفت:

" زود باش بریم من از مار می ترسم "

 

خوب به نظر شما با توجه به شرایط فوق می شد عکس های بهتری گرفت؟

اون انگشت  هم ، مال همونیه که از مار می ترسید.

 

وای پاهام دیگه تاول زده از بس پیاده رفتم .

 

خوب نظرتون چیه؟

 

زمان و مکان عکس ها:

 

زمان : چهارشنبه ۲۶/۴/۸۷   ساعت ۵۰/۶ دقیقه بعداز ظهر

مکان: مازندران - بابل -  ۶ کیلومتری موزیرج

 

 

پ. ن

۱- این پست از همون پست هایی هست که از روی ناچاری می زارم.

۲- فعلا هم از غروب بارانی خبری نیست . خودتون توی عکس ها که می بینید.

۳- من موقع بچگیم فکر میکردم که نیلوفر آبی رنگشم آبیه. نگو واسه اینکه توی آب رشد میکنه بهش میگن نیلوفر آبی. البته این موضوع رو الان هم خیلی ها اشتباه می کنن.

۴- وای نمی دونید اینجایی که بودیم چه منظره قشنگی داره. همش پیشش هستیم ولی بعضی وقت ها پیش میاد که نگاش کنیم.

 

 

+ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1387/04/27 ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

سه شنبه 1387/04/25 :: 6:2 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

ولادت حضرت علی (ع) مبارک باد

 

برای پدرم که سالهاست نشناخته امش . . .

چه بگویم . . . !

       چه بگویمت ای پدر . . .

                                      پدرم . . . !

چه دیر، زود سپید شدن چهره ات را فهمیدم . . .

                            چه معصوم بودی و من نفهمیدم . . .

آه ! . . . پدرم ! چه کرده ام با خود ؟ ندیدمت . . . من یک

عمر است که تو را تو را ندیدم . . .

چه نوری را وجودم دراین چندین صباح عمرم،نیافت . . .

خدایا . . . ! چه گرمایی در نگاه پدرم نهفتی که چنین مرا

آتش زد ؟ این چه هُرمی است که در وجودش نهادی و

وجودم را سوخت . . . ؟ چه لطافتی در دستان پینه بسته و

زمخت پدرم نهفته ای که گل شقایق در مشت پدرم می

خوابد . . . ؟

آه ای پدر ! کــسی راز آن دستـــان مــــهربان و پینــه

بسته را نمی داند . . . نمی دانند که تو با آن مهربان دست

، کوه عشق می کندی و خانه ی مهر بنا می نهادی . . .

آه ای پدر . . . کسی چه می داند در دل بزرگتر از دریای

تو ، چه می گذرد . . .

کسی چه می داند پدرم . . . کسی چه می داند . . .

چرا روح سیاه من ، سپیدی چهره ی پدرم را نمی دید. . .؟

خدایا مگر روشنتر از سپیدی هم رنگی بود و هست ؟

پدرم! قامتت ، قامتم را شکست . . .

پدرم ! چقدر زیباست بر روی شانه های تو گریستن و چه

دلنشین است در آغوشت ، در آن آغوش پر از مهرت ،

خوابیدن و دررویاهای شیرین قدم زدن . . . ای پدر من !

چگونه توانمت پاسخ گفتن مهر تو را . . . راهی بنه بر سر

راهم تا از آن راه بیابم بزرگی ات را . . .

پدرم ! چقدر پیر شده ای ؟ غمت بر من باد ! شادی ام

گلهای زیر پایت . . . پدرم ! نبینمت شکسته ! ای من به

فدای تارهای سپید مویت . . . نبینمت گریان ! ای که

چینهای جبینت مسیر خوشبختی ام .

چه دیر شناختمت . . .چه معصوم بودی ومن نیافتمت . . .

تو بگو ! تو بگو چگونه قربانی وجودت شوم . . .

خدایا ! چه ستونی محکمی برای خانه ام آفریدی ! چرا من

اینقدر در این روشنایی تاریک بودم . . . چه آفتاب

فروزانی داشتم در شبم . . .

پدرم  دستان لرزانت را می بوسم . . . چهره ی نورانیت

را می بوسم . . .

 می ستایم بزرگی و بزرگواری ات را . . .

جانم برای توست ، بستانش زمن !

اما در آن روز بزرگ به خدا بگو که دیر شناختمت . . .تا

تاوان این کاهلی و کاستی را پس بدهم . . .

 من گناهکارم . . .

 به اندازه ی وسعت پدر بودنت ، ای پدر . . . اما تو هم

مثل خدایمان آنقدر بزرگی که می گذری از این

ناسپاسیهای که من در حق تو بزرگوار کردم ، از اینکه

ندیدمت . . . از اینکه سایه ات را حس نکردم . . . از

اینکه به قدری به دنیایم آلوده بودم که دنیایت را نگشتم  تا

ببینم چه کوههایی  از مهر و محبت برایم ساختی ، چه

دریاهای از عشق و امید برایم آفریدی . . . چه رودهایی

از صفا و صمییت برایم جاری ساختی و چه قصرهایی از

خدا برایم بنا کردی . . .

پدرم . . . !

      فرصتم بده بشناسمت . . .

     پدرم . . . !

                     مجالم ده تا ستایشت کنم . . .

               پدرم . . . !

                            امانم ده تا " پسرت " باشم . . .

          و یادم ده 

              که پدری بزرگ و مهربان مثل تو باشم . . .

پدرم !

          ای پروردگار خانه ام . . .

تا ابدالآباد

                به تو بدهکارم . . . به خاطر پدر بودنت . . .

                        وچه شیرین است . . .

                             بدهکاری پدری مثل تو بودن . . .

 

 

+ نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/04/25 ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

شنبه 1387/04/22 :: 6:45 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

بعضی ها اونقدر گفتنو و گفتن تا دیگه اینجا بارون نمیاد

اخه وقتی بارون نیاد منم دیگه حرفم نمی اد.

یا بهتر بگم آپم نمیاد

الان هم از بی پستی اینارو  می نویسم.

تازه مونده بودم که اسم این پستمو چی بزارم!

یه چند تا اسم انتخاب کردم

ولی دیدم نه ! نمیشه

ادم تا پستش نیاد نمیشه پست بزاره

الان هم که دارم می نویسم هی به بیرون نگاه می کنم تا شاید یه امیدی به اومدن بارون باشه

ولی نه!!

ولی چرا ، هوا ابری

گوش شیطون کر ممکنه امشب و فردا بارون بباره

تا بارون هم نیاد از پست جدید خبری نیست.

البته اینجا همینجوری هم غروبش قشنگه

ولی خوب غروب بارانی یه چیزه دیگست.

 

راستی یادتونه توی ایام امتحانتم بارون نمی اومد وهوا همش آفتابی بود . منم حال درس خوندن نداشتم.

ولی خوب نتیجه امتحانت بدک نبود . اما می تونست بهتر از اینا هم باشه .

چیکار میشه کرد .

بارونی شدن غروب آسمون که دست من نیست.

ولی آسمون دل من همش بارونیه. چه غروبش و چه طلوعش.

 

 

 

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1387/04/22 ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

چهارشنبه 1387/04/19 :: 6:12 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

شب آرزوها...
شب عشقبازی ، شب شیدایی ، شبی که تک تک ثانیه های مقدسش ، لحظات معاشقه و نجوا با یگانه معشوق هستیه ! شب دلهایی که لحظه شماری می کنند ... برای لحظه های آسمونی !
شب بیداری دل و خفتن دنیای مادی . شبی که درهای آسمان باز میشه و خدای مهربونمون با تمام وجودش بندگانش رو در پناه عظمت و رحمت و محبت و یگانگی خودش در آغوش میگیره . شب برآورده شدن آرزوها !
توی این شب عزیز ، زیارت نامه عشاق امضا میشه . به ضیافت عشق ! . . . جا نمونیم !

يگانه معبودا ! چه شميم دل انگيزي دارد اين اشک آسمانت وچه روح انگيزست اين موهبت تو که مهربانانه عطا ميکني و در اين لحظات مي شود پرواز به سوي ياد تو را با چشمهايمان ببينيم . گويند درهاي آسمان باز است و صدايمان رسا تراز هميشه مي رسد. تو که در اين لحظات چشم مي بندي برهمه خطاهايمان ، پس خواسته دلمان راهم برخواهي آورد . چه گويم که زبان دراين لحظات واژه هايش را گم مي کند . اين همه زيبايي ، اين همه شور ياد تو ! مگر خواسته اي هم ميماند ؟ همين را گويم که دلم را خانه خود کن !

درود به رندی که چون پیاله گرفت
یاد حریفان خسته جان افتاد

 

آرزو یعنی احساس رسیدن، احساس بودن، یعنی تلاش کردن برای به دست آوردن و آرزو یعنی تجربه کردن.

آرزو یعنی ساختن کاخی در ذهن و رسیدن به آن در حقیقت.

آرزو یعنی حرف دل با عقل و تلاش عقل برای رسیدن به خواسته دل.

و حالا ..........

شب آرزوها .ماه ها را پشت سر می گذاریم تا به این شب برسیم . لیله الرغائب شب آرزوها . شب رسیدن ها، شب خواستن ها و بودن ها، شب تلاش کردن و شب امیدواری .شبی که شیرینی زندگی است .

شب آرزو یه فرصت است برای بودن با خدا و نجوای عاشقانه و شبانه با او . شبی که درهای رحمت حق تعالی به روی بندگانش گشوده می شود و باز می ماند. شبی که پروردگار می گذرد از تمامی گناهان آدم در زمین و شب بودن با رفتگان.

         لیله الرغائب ، شب آرزوها ، شب پاک شدن بر شما مبارک.

 برای شفای همه بیماران دعا کنید.

 برای ظهور آقا امام زمان ( عج ) دعا کنید.

برای دونستن بعضی از اعمال این شب به ادامه مطلب برید

 

پ . ن

۱- اگر این شب سری به رحمت خداوند زدید ما را هم دعا کنید.

۲- شب لیله الرغائب سال ۷۹ اولین باری بود اسم لیله الرغائب رو شنیدم فهمیدم که چه شب با عظمتیست . و در همون سال اول جایی بودم که هنوز در حسرت درک نکردن لحظاتش به سر می برم

۳- امروز هم اینجا غروب ش بارانیست.

 

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1387/04/19 ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

جمعه 1387/04/14 :: 8:26 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

اینجا هنوز باران می آید

اما هرچه می آید نمی دانم چرا

دلهای اینان بارانی نمی شود

باران را می خوانند

باران را زار می زنند

باران می آید

فرار می کنند

آمدن باران را با پایان آن توجیه میکنند...

باران میآید!نه که نیاید!

دلهای اینان انگار که سایه بان دارد!

سایه بان دلت را بردار!

بگذار باران بیاید

دلت را بارانی کند

بارانی ِ بارانی!

مثل....

 

مثل ِ مثل همان که منتظرش هستیم...

نه مفتخرش هستیم..

اگر منتظرش بودیم

زیر چتر مشکینی  به او پشت نمی کردیم...

نمی رفتیم!

زیر باران  می ماندیم ...

تا!

تا بارانی شویم...

دل بدهیم

دل!

دل و نه سنگ!

و اینجا هنوز باران می آید ...

ای کاش دلم سایه بان های پنهان نداشته باشد

که نبینمشان

و دلم از قحطیه آب درکنار باران

بخشکد

و سنگ شود...

 

پ .ن

 ۱- بعضی از بچه خورده می گیرن که چرا اینقدر از غروب بارانی می گی

مگه میشه نگم

اگه نگم وبلاگم باید تعطیل بشه

الان هم غروب اینجا بارونیه . خیلی هم دلگیره

منم واسه همین اومدم آپ کردم .

۲- الان که دارم آپ می کنم نزدیک اذانه . موقع اذان دلم بیشتر می گیره.

چند وقتیه که خیلی دوست دارم برای دیگران دعا کنم.

و اولین کسانی که موقع دعا کردن به ذهنم می رسند ، بچه های وبلاگه.

واسه خودم نمی تونم ولی برای دیگران از ته دلم دعا می کنم.

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در تاریخ جمعه 1387/04/14 ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

سه شنبه 1387/04/04 :: 8:18 بعد از ظهر :: به قلم : ع . ح . موزیرجی
 

 

امتحانات تموم شد .منتظر نمرات هستم.

گوش شیطون کر اگه استادا خرابکاری نکنن، احتمالا قبولم .

یعنی حتما قبولم. البته اینم بگم که اصلا نگران نمره و اینجور چیزا نیستم.

پست قبلی رو یادتونه چه جوری تموم کردم.

یادتونه گفتم که اینجا هوا آفتابیه و بارون نمی اد.

آخرش هم بارون نیومد. تا خود امروز.

موقعی که سر جلسه امتحان بودیم هوا بارونی بود . ولی فایدش چی بود .

اولا که دیگه درسی نمونده بود که خونده بشه.

ثانیا ساعت ۳ بعدازظهر که بارون لطفی نداره

اما این بارون ادامه پیدا کرد تا الان که دم غروبه.

یه غروب بارونی.

درسته امتحانا خوب شروع نشد ولی خدارو شکر خوب تموم شد.

 

پ.ن :

۱- یه سری از بچه ها همین هفته آزمون سراسری دارن . یه سری هم هنوز امتحان ترمشون مونده. واسه هموشون آرزوی موفقیت می کنم.

۲- اگه این غروب بارونی امروز نبود پست جدید نمیذاشتم.


 

+ نوشته شده در تاریخ سه شنبه 1387/04/04 ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط : ع . ح . موزیرجی

CopyRight © 2009 4masih All Rights reserved