تبليغاتX
غروب بارانی
غروب بارانی
اگر یادتان ماندو باران گرفت ، دعایی به حال بیابان کنید
پنجشنبه 1388/03/28
 

پشت کاجستان ، برف.
برف، یک دسته کلاغ
.
جاده یعنی غربت
.
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب
.
شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط
.

من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس
.
می نویسم، و فضا
.
می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک
.

یک نفر دلتنگ است
.
یک نفر می بافد
.
یک نفر می شمرد
.
یک نفر می خواند
.

زندگی یعنی : یک سار پرید
.
از چه دلتنگ شدی ؟
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته
.

یک نفر دیشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است
.
و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند
.

قطره ها در جریان،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.

سهراب

+ نوشته شده در 11:12 قبل از ظهر توسط ع . ح . موزیرجی.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه 1388/03/17
54- بخوان و باور کن و ...
 

 

هر واقعه، ابتدا به صورت یک رویاست.

 

هرگز به بن بست نخواهم رسید،

چون یا راهی خواهم یافت،

یا راهی خواهم ساخت ....

 

 

+ نوشته شده در 8:24 بعد از ظهر توسط ع . ح . موزیرجی.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه 1388/02/26
53- تا رسیدن به خدا ...
 

 

 تا رسیدن به خدا  یک قدم بیشتر راه نیست

باید یک قدم روی هوای نفس پا گذاشت

قدم بعدی پیش خداییم

 

+ نوشته شده در 9:48 بعد از ظهر توسط ع . ح . موزیرجی.
موضوع: | لینک ثابت
شنبه 1388/02/12
52- روی قبرم بنویسید مسافر بودست
 

 

روی قبرم بنویسد مسافر بودست

بنویسید که یک مرغ مهاجر بودست

بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست

او درین معبر پرحادثه عابر بودست

صفت شاعر اگر همدلی و هم دردیست

در رثایم بنویسید که شاعر بودست

بنویسید اگر شعری از او مانده بجای

زنی از طایفه ی شعر معاصر بودست

غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسید مهاجر بودست.

                            برگرفته از دفتر شعر

" بهونه های یک دل بی قرار "

پ . ن

سهره (تکه ای از سرنوشت ) رفت پیش خدا

 

+ نوشته شده در 10:10 بعد از ظهر توسط ع . ح . موزیرجی.
موضوع: | لینک ثابت
یکشنبه 1388/01/23
51- گذشت زمان
 

 

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم

تو نبودی، باران بود

رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم:

- تو ندیدیش ...؟!

و چیزی، صدایی ...

صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،

گفت: نامش را بگو تا جست‌وجو کنیم!

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی‌هوا، هوای تو کردم،

دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید.

گفتم: شوخی کردم به خدا!

می‌خواستم صورتم را از لمسِ لذیذِ باران

فقط خیسِ گریه شود،

ورنه کدام چشم

کدام بوسه

کدام گفت‌وگو ...؟!

من هرگز هیچ میلی

به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته‌ام...!

 

 

یه مدتی هست که وقت کم میارم

حساب زمان از دستم در رفته

هنوز به هیچ کارم نرسیدم ، که شب میشه!!!!!!!!!

هنوز پلک های چشمام روی هم آروم نگرفتند که صدای Alarm clock  موبایلم بلند میشه.

هیچ موقع زمان به این سرعت برام در حرکت نبود.

الانم که دارم می نویسم صدای عقربه های ساعت زمان توی مغزم تیک تاک میکنه

منم خیلی ازش عقب هستم

اگه یه خورده این زمان یواشتر حرکت کنه من بهش میرسم

نمی دونم از کدوم کارم بزنم تا به اون یکی کارم برسم.

همش توی این دودلی هستم و اخر هم به هیچ کدوم از کارام نمی رسم.

 

 

 

  

+ نوشته شده در 7:44 بعد از ظهر توسط ع . ح . موزیرجی.
موضوع: | لینک ثابت